ویتا سکویل وست 1920/ مجیده قاضی زاده 2008
آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب گشته بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.

salam majide jan vablagat vaghan zibast man matalabo dos daram.omid varam hamishe shad bashie
پاسخ دادنحذف