کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

شعر عاشقانه یک ریاضیدان

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد، یک تویی من همه‌ صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان ‌بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره‌ روی توست

دکتر هشترودی 

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بهره هوشی

یک سایت جالب برای سنجش بهره هوشی پیدا کردم:


نتیجه را به طور مفصل در 25 صفحه به شما می دهد. البته توجه داشته باشید از آنجا که ما معمولا متن انگلیسی را نمی توانیم به سرعت انگلیسی زبانان بخوانیم و در این آزمون مدت پاسخ دهی خیلی اهمیت دارد، به احتمال قوی بهره هوشی واقعی ما بیشتر از آن چیزی است که از این آزمون نتیجه می گیریم. البته نمی دانم تا چه حد استاندارد باشد، اما نتیجه اش برای من 141 شد، و این در حالی است که من قبلا تنها یک بار در 14 سالگی یک آزمون هوش استاندارد دادم، که طبق آن بهره هوشی من 165 بود.
جالب اینجاست که هم تستی که در چهارده سالگی دادم، و هم تستی که اکنون دادم را به طور کامل درست پاسخ داده ام، اما مدت پاسخ دهی و سن نیز اهمیت دارد.
به عنوان مثال شما می توانید نتیجه آزمون من را در

ببینید، و مشاهده کنید که چطور با تفصیل شرح میدهد.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

مرارت



ویتا سکویل وست 1920/ مجیده قاضی زاده 2008

آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب گشته بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
 به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
 و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.