کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش سوم


Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 

الیسون وایلی: عینیت توانبخش
طی پانزده سال گذشته، همچنین الیسون وایلی، نظریه دیدگاه را مورد کاوش قرار داده است. در حالیکه هاردینگ تلاش می کند تقسیم بندی مدرنیست/پست مدرنیست را مدنظر داشته باشد، تا آنچنان که خودش می گوید به هر دو روش، نظریه دیدگاه را داشته باشد؛ فهم وایلی از "دیدگاه" بیشتر به طور مستقیم با استانداردهای سنتی ارزیابی نظریه متصل است و ارتباط نزدیکتری با تجربه گرایی فمینیست دارد.
وایلی اظهار می دارد که عینیت بارها استفاده شده تا ارتباط خاص میان نظریه و جهان را نشان دهد و همچنین به عنوان ویژگی ادعاهای معرفتی، شناسایی شده است. او بیشتر از اینکه برای تجزیه و تحلیل این خاصیت تلاش کند، پیشنهاد می کند که وقتی می گوییم فلان ادعاها، عینی هستند در واقع منظوری بیشتر از این نداریم که آنها مطابق مجموعه ای استاندارد از خاصیتهای معرفت شناختی هستند، از قبیل شایستگی تجربی، قدرت بیانگری، وابستگی درونی، سازگاری با دیگر بخشهای تایید شده معرفت و شاید موارد دیگر. این که دقیقا کدامیک از ویژگیهای معرفتی در این فهرست جای می گیرند، برای وایلی اهمیت ندارد اگرچه اعتراف می کند که خوب می بود اگر در مورد یکی یا بیشتر از خواص پیشنهاد شده و درجه اهمیت هر کدام از آنها بحث می کرد. شایستگی تجربی مهم می باشد، زیرا در همه لیستهای این چنینی ظاهر می شود، اما شایستگی تجربی، مبهم است. می تواند وفاداری به بدنه ای پربار از شواهد موضعی تعبیر شود، که به آن عمق تجربی گوییم و یا یک ظرفیت برای جنبش ( اصطلاح هاراوی ) که ادعاها در مساله می توانند به بردی از قلمروها و استعمالها تمدید گردند که آنرا عرض تجربی گوییم.
عینیت تنها به ادعاهای معرفتی منسوب نمی شود. همچنین به طرق مختلف به عنوان بی علاقگی، بی طرفی، بی غرضی یا فقدان تعصب تعبیر می شود. وقتی عینیت در این مسیر مورد استفاده قرار گرفت، منسوب به روش شناسی می شود،چه خود روشها و چه کسانی که آنها را به کار می برند (پژوهشگران). عینیت ادعاهای معرفتی قصد داشته با حذف تعصب و با استفاده از روش شناسی های مناسب، در امان باشد. یکی از اشکالات نظریه دیدگاه این است که ظاهر می شود تا از این وابستگی سرپیچی نماید. اما همانگونه که کوهن (1977) ملاحظه نمود، آن خواص معرفتی که مکررا به ادعاهای معرفتی وابسته اند، را نمی توان با هم ماکزیمال نمود. هر کدام از این خواص که بیشینه شوند، بستگی به علایق، نیات، اغراض و اهداف ما دارد. حتی با دخالت شایستگی تجربی، باز سبک و سنگین کردنهایی وجود دارد، زیرا شایستگی تجربی، ابهام دارد. دو مفهوم شایستگی تجربی عرضی و عمقی، اغلب با هم رقابت می کنند و بعضی اوقات خواص دیگر با شایستگی تجربی در تضاد هستند. بنابراین عینیت چیزی بیشتر از ارائه این خواص نیست، اما بسته به دیدگاه، ماکزیمال ساختن برخی از خواص نسبت به دیگر خواص می تواند مفیدتر واقع شود. در واقع حتی دیدگاه ممکن است عاملی در ارتقای عینیت باشد با پرتوافکنی بر گونه های شایستگی تجربی، نیروی بیانگر یا دیگر خواصی که برای یک پروژه ویژه، مناسب هستند.
با استفاده از این تجزیه و تحلیلها، یک تنوع از ادعاهایی که برای نظریه دیدگاه ساخته شده اند را مورد بحث قرار می دهد. بنابراین به عنوان مثال، نظریه پردازان دیدگاه، یک مزیت معرفتی برای کسانی که در موقعیتهای فرمانبرداری هستند، اعلام می کنند، موفقیتی بهتر را برای برخی انواع شاهد، بحثهای اکتشافی – استنتاجی خاص، فرضیه بیانگر و تفسیری که ممکن است برای دیگران موجود نباشد، را ادعا می کنند. نه هیچ چیز بی ارادی در مورد آن مزیت های معرفتی که ممکن است به گروههایی که مورد اشکال قرار گرفته اند، متعلق باشد، وجود دارد و نه ضمانتی وجود دارد که آن گونه هایی از مزیت معرفتی که آنها دارند، عینیت را ارتقا خواهد بخشید. با این وجود وایلی، نظریه دیدگاه را به عنوان وسیله ای برای کسانی که در مطالعات علمی استخدام شده اند و قصد دارند سرشت معرفت علمی را درک کنند، قبول می کند. او دلیل می آورد که با نگریستن به عینیت به عنوان اجتماع مجموعه هایی از خواص متعلق به فهرست استاندارد به علاوه به کار گرفتن اهداف فمینیستها، می توانیم مشاهده کنیم که چرا "دیدگاه" ممکن است قادر به مشارکت با عینیت باشد. "دیدگاه" ما را قادر می سازد که بدانیم در شرایط محیطی ویژه، بایستی کدام خواص معرفتی را بیشینه ساخت تا به اهداف مربوط به آن شرایط محیطی دست یافت.
نظریات وایلی و هاردینگ در مورد عینیت، مکمل یکدیگرند. وایلی با این موافق است که استانداردهای عینیت بایستی در روشها و ارزشهایی که به خود فعالیت علمی شکل می دهند، به کار گرفته شوند، در حالیکه هاردینگ اظهار می دارد که ما برای این پرسش که کدام استانداردها بهترند، جوابی خواهیم گرفت. وایلی با این عقیده که ما تنها یک جواب نهایی خواهیم گرفت که در همه شرایط محیطی می تواند به کار گرفته شود، مخالفت می کند. وقتی می پرسیم اگر نظریه خواص معرفتی مناسب را در درجه مناسبی نمایان می سازد، پاسخ به زمینه، بویژه علایق و اهداف، وابسته خواهد بود. این عوامل زمینه ای مجسم می کنند که ما با داوری میان خواص معرفتی در حال رقابت، کدام را به عنوان معرفت می پذیریم.
وایلی توجیه را در پرتو ارزشهای زمینه ای تصمیم گیرنده می بیند که پیوستگی آشکار با دیدگاه وابسته دارند. این ارزشها مستقیما تصمیم نمی گیرند که آیا این نظریه همانی است که ما بایستی بپذیریم، بلکه آنها حکم می کنند که کدامیک از خواص معرفتی در یک زمینه خاص، بیشتر اهمیت دارند و همچنین در پذیرش نظریه بیشتر دخالت دارند. بعلاوه، وایلی مخالف این عقیده است که رجحان معرفتی موفق می تواند منجر به گواه واضح شود که در غیر این صورت ممکن است شناخته نگردد.
در بحث استفاده از نظریه دیدگاه در جامعه شناسی، "دو والت"، مثالهای مختلفی ارائه می دهد که نشان می دهند چگونه دیدگاه زنان می تواند گواه را آشکار سازد در حالیکه در غیر این صورت ممکن است ناشناخته بماند. او کار "الیزابت استانکو" را توصیف می کند که در مورد استراتژی های متفاوتی که زنان به کار می گیرند تا از مورد تجاوز واقع شدن اجتناب ورزند تحقیق کرده است. او با تقاضا از زنان برای ارائه گزارشی از "کارهایی که انجام می دهیم تا از تجاوز در امان باشیم" فعالیتهایی را توصیف می کند که سابقا به عنوان "دفاع از نفس" به آنها نگریسته نمی شد، از قبیل انتخاب مکان زندگی، تصمیم گیری در مورد زمان و مکان پیاده روی، انتخاب زمان برای رفتن به مغازه لباسشویی یا بقالی، تصمیم گیری در مورد نوع پوشش و مواردی از این قبیل. توصیفاتی که زنان از این فعالیتها ارائه می دهند برای تهیه گزارشی از استراتژی های زنان برای اجناب از مورد تجاوز قرار گرفتن، یک گواه است. استانکو برای پیش بردن مصاحبه هایش به یک داخلی/خارجی عمل می کند. خود او به عنوان یک زن، آگاه است که اعمال زیادی وجود دارند که زنان برای خودایمنی انجام می دهند اما موکدا دفاع از نفس نیست. همچنین او یک جامعه شناس است و بنابراین هم نقشی را که این رفتارها در شکل بخشیدن به زندگی روزانه زنان بازی می کنند را تصدیق می کند و هم این امر را قبول دارد که روشی که آنها رفتار می کنند توسط آن ساختمان اجتماعی که در آن زندگی می کنند، شکل گرفته است.
هاردینگ و وایلی هر دو صورتهایی از عینیت را پیشنهاد می کنند که توضیح می دهد چطور استفاده از نظریه دیدگاه ممکن است علم را اصلاح نماید و درک ما را نسبت به علم، غنی تر سازد. صورت وایلی نوعی معبر خودراه انداز را آشکار می سازد، جاییکه پژوهشگران بر مبنای پیروزی ها و شکستها، استانداردها را رده بندی می کنند و استفاده از استانداردها را در پرتو گونه های جدید گواه، بازسنجی نموده، گونه های قبلی را مورد تجدیدنظر قرار می دهند. به هر حال، صورت وایلی با وضوح بیشتری مربوط به زمینه است. دلیلی وجود ندارد که بر مبنای انتخاب رتبه ای برای خواص معرفتی در یک زمان، نتیجه بگیریم که در شرایط محیطی دیگر نیز بایستی همان رتبه بندی را داشته باشیم. از طرف دیگر هاردینگ فکر می کند جستجوی عینیت قوی، ما را به سوی ادعاهای اساسی در مورد اینکه کدام ارزشهای اجتماعی در علم خوب موثرند، رهنمون می سازد.
اینجا مطلبی اضافه در مورد صورت وایلی وجود دارد. او با "فهرست استاندارد" خواص معرفتی شروع می کند و همچنین از یک معبر معرفت شناسانه موجود استفاده می کند که خالی از اشکال نیست. تقریبا تمام محتویات فهرستش در یک زمان یا زمانی دیگر در حال مبارزه اند. اگر چه او شرطهای لازم وکافی برای انتخاب بهترین نظریه پیشنهاد نمی کند، حتی شرط لازم را نیز پیشنهاد نمی کند، شایستگی تجربی به عنوان مثال نیازمند این است که با دفاع ملزومات، مواجه شود، علیرغم اینکه این خاصیت در همه فهرستها جای دارد. همچنین، استدلالهای زیرتصمیمی اظهار می دارند که شایستگی تجربی برای تولید صورتی ستبر از انتخاب نظریه کافی نیست حتی اگر آنرا به عنوان یک لازم ثابت بپذیریم. اما مهمتر از آن، صورت وایلی مستلزم تمایز میان ارزشهای شناختی/معرفتی از ارزشهای غیرشناختی/ غیرمعرفتی است، زیرا فهرست خواص توسط اینکه کدامیک از خواص شناختی/معرفتی ارزشمندند، تعریف می شود. این فهرست از خواص، توسط ارزشهایی که ممکن است مستقیما معرفتی نباشند ( مثلا مربوط به موقعیتهای اجتماعی، اهداف و علایق سنجشگران باشند )، داوری شده و سنگین می گردد. آنها ارزشهایی غیرشناختی/غیر معرفتی و احتمالا اجتماعی هستند. در هر حالت، ممکن است میان دو نوع از ارزشها تمایز قایل شد، به هر حال ارائه صورتی تعمیم یافته از این تمایز، دشوارتر است. چرا بایستی با آنها بسان ارزشهای معرفتی رفتار کنیم در صورتی که پرواضح است که آنها با توجه به زمینه ها تغییر می کنند؟ آنها با چه مفهومی بایستی به عنوان ارزشهای معرفتی شناخته شوند؟ آیا تمایزی از این نوع می تواند به طریقی معنی دار ساخته شود؟

ادامه دارد....

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش دوم

Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 


امتحان نظریه دیدگاه
انتقاد هکمن در سال 1997 از نظریه دیدگاه، نقطه  ورودی را برای بحث فراهم می سازد. او دو پیش فرض مخصوصا مساله ساز را یکی می کند: (1) نظریه دیدگاه ادعا می کند که برخی نقطه نظرات،...، زنان از لحظ معرفتی رجحان دارد؛ و (2) نظریه دیدگاه، تفاوت زنان را تصدیق نمی کند و بنابراین مرد عالمگیر مدرنیسم را با زن جهانی جایگزین می کند و با مشخصه بعضی از زنان به عنوان جز لاینفک تمامی زنان رفتار می کند.
متاسفانه بیشتر آنچه هکمن در مورد نظریه دیدگاه ادعا می کند بخاطر عدم دقت، پوشالی است. اولا مدافعان نظریه دیدگاه ادعا نمی کنند که زنان به طور غیرارادی از لحاظ معرفتی رجحان دارند. نظریه پرداز "دیدگاه" ادعا می کند که مرزبندی لازم است اما برای رجحان معرفتی آنها کافی نیست. بنابراین دوروتی اسمیت، جامعه شناسی که از اولین مدافعان نظریه دیدگاه بعنوان یک روش شناسی فمینیست بود، ادعا کرد که نظریه دیدگاه جایگاه آغازینی برای تحقیق است. مشکلات باید مورد کاوش قرار گیرند و گواه که وابسته است می تواند از نقطه نظر زنان بهتر مشاهده و فهمیده شود. همچنین نقطه نظر زنان چیزی است که موفقیت کسب کرده و به هیچ وجه غیرارادی نیست. اسمیت و دیگران ملاحظه کرده اند که راههای متفاوتی برای موفقیت "دیدگاه" وجود دارد اما به وابستگی های قدرت که از فضای اجتماعی حمایت می کنند، ملتفت می شود. او به عنوان نمونه به ارتقای هوشیاری، بعنوان یکی از مقاصد برای نیل به این هوشیاری اشاره می کند. با اینکه ممکن است برای اینکه شخصی موقعیت ویژه ای را در ساختار اجتماعی و سیاسی اشغال کند، رجحان معرفتی لازم باشد، اما برای نیل به این دیدگاه که شخص آن موقعیت را اشغال کند، کافی نیست.
بعلاوه، آنهایی که از نظریه دیدگاه دفاع میکنند، از جمله اسمیت، یک هوشیاری و یک حساسیت نسبت به تفاوت زنان نشان می دهند. ترجیح استعمال نظریه دیدگاه توسط آنهایی که بواسطه تفاوتهای نژادی، طبقاتی و ... می اندیشند، به نظر چنین می نمایاند که چیزی در "دیدگاه" بجز جلوگیری از به رسمیت شناختن دیدگاههای گوناگون و متفاوت وجود ندارد. به عنوان مثال کولینز از کاربرد "دیدگاه" برای تجزیه و تحلیل نژاد و طبقه علاوه بر جنس و در ترکیب با آن دفاع می کند. کولینز در توصیف روشهایی که زنان سیاهپوست امریکایی ممکن است نسبت به آنها بینشهایی داشته باشند که دیگر جامعه شناسان نداشته باشند، می گوید:
"افراد وابسته به جامعه شناسی سنتی، چه مردان سفیدپوست و چه غیر سفیدپوست و یا همکاران مونث آنها یقینا در موقعیتی نیستند که متوجه خلاف قاعده های بخصوص آشکار در زنان سیاهپوست امریکایی شوند، زیرا این افراد وابسته به جامعه شناسی مشابه، آنها را تولید می کنند، در مقابل، آن زنان سیاهپوستی که ریشه در تجربه های شخصی شان به عنوان زنان سیاهپوست دارند - و در عین حال استاد نمونه های وابسته به جامعه شناسی هستند، یک حالت انتقادی را نسبت به آنها حفظ می کنند – در موقعیت بهتری برای ارایه یک منظر ویژه نه تنها برای مطالعه زنان سیاهپوست، بلکه برای برخی از موضوعات اساسی مطرح شده در خود جامعه شناسی قرار دارند."
افراد مربوط به جامعه شناسی سنتی فاقد شرط لازمی که دیدگاه زنان سیاه پوست فراهم می کند، می باشند. کولینز بدین ترتیب از نقطه نظر زنان سیاه پوست امریکایی برای جامعه شناسی سیاه پوست امریکایی دفاع می کند و دید دوجانبه داخلی/خارجی را می پذیرد. برای کولینز، نیل به این دید دوجانبه چیزی است که تعهد به مزیت معرفتی را نگه می دارد. این دیدگاه همچنین مستلزم به رسمیت شناختن تنوع میان زنان است. اینجا نیز مانند بسیاری از مواضع اجتماعی که آگاهی داخلی/خارجی را ارائه می کنند، راههایی برای یک خارجی بودن وجود دارد. داخلی/خارجی ممکن است قادر به مشاهده چیزهایی باشد که دیگر جامعه شناسان نمی توانند ببینند. حتی اگر چنین باشد، داخلی/خارجی منحصرا بخاطر موضع اجتماعی اش این توانایی را بیمه نمی کند. موضع اجتماعی لازم است اما معیاری کافی برای هر آنچه رجحان معرفتی از دیدگاه استنتاج می کند، نیست.
به هر حال تنوع دیدگاه، بحثهای دیگری را به بار می آورد. اگر دیدگاههای بسیاری وجود دارند، کدام یک را باید برگزید؟ چطور هر کدام از آنها می توانند از لحاظ معرفتی رجحان داشته باشند؟ اما این پرسشها وابسته به این تصور هستند که معرفت مستلزم یک وضعیت معرفتی برتر می باشد، فرضی که نظریه پردازان "دیدگاه" آنرا رد می کنند. با اینکه هر دیدگاه ویژه می تواند بینش فراهم کند، هیچ دیدگاه واحدی وجود ندارد که برای تولید معرفت مطلقا برتر باشد. اگر ما راجع به دیدگاه ها به مثابه موقعیتهای فراهم کننده جانشین فکر کنیم که از آن به گواه مربوط پی می بریم، یک تعدد از دیدگاه ها کمتر مساله ساز است. به هر حال نظریه دیدگاه، موفق است. رجحان معرفتی از نگرش به چیزها از منظر آنها در موقعیتهای فرعی ناشی نمی شود، بلکه نسبتا از این منظر همراه با یک آگاهی نسبت به عوامل اجتماعی، سیاسی و ... که از وضعیت حمایت می کنند، می آید.
با اینکه اتقاد هکمن خارج از هدف است، او عناصر کلیدی را مشخص می نماید که اگر نظریه دیدگاه بخواهد مانند یک معرفت شناسی قابل دوام درک شود، مورد نیاز است که روشن گردند. چگونه یک داخلی/خارجی بودن ممکن است گونه هایی از رجحان معرفتی را ارائه کند و کدام دیدگاههای مربوط به کدام زمان، نیازمند اینند که مورد کاوش قرار گیرند. همانطور که در پایین مشاهده خواهیم کرد، آنهایی که در چنین توضیحاتی به کار گماشته شده اند، با تمرکز بر مساله عینیت چنین انجام داده اند. از منظر فلسفه علم، پرسش نخستین این است که کدام معرفت شناسی فمینیست، علم خوب و یا حداقل علم بهتر نسبت به علم تولید شده توسط روشهای دیگر، ارائه می کند. به هر حال بدون بعضی توافقها در مورد معیارهای علم خوب، نه فمینیستها و نه هیچ کس دیگری نمی تواند از این ادعا حمایت کند.
مساله اینکه چه روشی علم خوب تولید می کند برای بحث ارزشها در علم، محوری است. هر چند توافق کلی وجود دارد که علم خوب، عینی است و تکیه گاه مدرکی نیرومند دارد، اینکه این ملزومات به کجا می رسند، کمتر شفاف است. بحثهای در این مورد، منحصر به جدال میان فیلسوفان فمینیست علم و دیگران که خودشان را فمینیست نمی دانند، نمی شود. وقتی گواه، مناسب است؛ اینکه چطور وزن گذاری شود، دیگر ارزشهای معرفتی از قبیل سادگی و نیروی بیانگری تا چه حدی مورد بحث هستند. به این دلیل ارزیابی بعضی ادعاهای ساخته شده پیرامون معرفت شناسی فمینیست دشوار است.
بنابراین به عنوان مثال پینیک ( 2005 ) اظهار می دارد که حامیان نظریه دیدگاه ادعا کرده اند که علم خوب مستلزم روش شناسی فمینیست است.
هاردینگ ادعا می کند که طرح فمینیست نسبت به روشهای موجود برای نیل به اهداف معرفتی مشترک، بهتر عمل می کند. آن هدف معرفتی ویژه که مرکزی ثابت در انتقاد هاردینگ ( و معرفت شناسی جایگزین او ) می باشد، هدف معرفتی برای باورها و نظریه هایی است که دارای پایه مدرکی بالایی بر اساس استانداردهای عینی عقلانیت می باشند.
همانطور که خواهیم دید، آنچه منظور هاردینگ از عینیت است آن عینیتی نیست که اهداف معرفتی و اهداف اجتماعی غیر معرفتی یا مفهومی بتوانند بدون مراجعه به یکدیگر مورد موشکافی قرار گیرند. مسایل پیرامون عینیت و نقش ارزشها در علم، چه فمینیستی و چه از گونه های ارزشی دیگر، همه ستیزه گرانه ارزیابی ادعای هاردینگ را دشوار می سازند.
اگر بتوان نشان داد که نظریه دیدگاه، عینیت ارتقا یافته ای را فراهم می کند، آنگاه دلیلی وجود دارد که آنرا یک روش شناسی باارزش بدانیم، اما در غیر این صورت، تعبیری قابل دوام از عینیت– که نقشی برای ارزشهای اجتماعی در علم خوب را به رسمیت می شناسد - وجود دارد. آنچه در ادامه می آید سه صورت از عینیت است که با "دیدگاه" سازگارند و همچنین نشان می دهند که چطور "دیدگاه" می تواند عینیت را ارتقا بخشد و در نتیجه، علم را اصلاح نماید.
هاردینگ: عینیت قوی
دو تلاش تازه که متوجه موضوع عینیت و دیدگاه بوده اند، متعلق به هاردینگ و وایلی می باشند. هاردینگ، صورت مربوط به خودش را عینیت قوی می نامد و آنرا در مقابل آنچه عینی گرایی می نامد، قرار می دهد. عینی گرایی در دیدگاه او نوعی عینیت است که خواستار بی علاقگی، بی طرفی، و مخالف فردگرایی و مستقل از ارزش است. موافق نظر هاردینگ، منتقدان نظریه دیدگاه، ادعاهای آن را یا با عینی گرایی به نقد کشیده اند و یا با نژادپرستی و نسبی گرایی یکی گرفته اند. وقتی نظریه دیدگاه را بواسطه این ادعای دروغین مورد بازرسی قرار دهیم، اولین صدای شیپور به سوی انتقاداتی بلند می شود که آن را مترادف با دفاع از رجحان معرفتی زنان می دانند. شیپور دیگر ما را وادار می کند که امکان معرفت را بخاطر نتایج نسبی گرایانه در شک گرایی ترک گوییم. اگر ما این معمای غیر قابل حل را بپذیریم، آنگاه تنها راه رهایی عینی گرایی است، دیدگاهی که هاردینگ آنرا مترادف صورتی سنتی از عینیت می داند.
مشکل ما با عینی گرایی از آنجا نشات می گیرد که عینی گرایی قدرت معرفتی تمام ارزشهای زمینه ای را انکار می کند. می گوید نقش مثبتی که آنها گاه گاه بازی می کنند را نباید به حساب آورد. بنابراین به عنوان مثال هاردینگ خاطرنشان می سازد که بارها ادعا شده است که ارزشهای دموکراتیک برای معرفت سودمندتر از ارزشهای غیردموکراتیک هستند. اخیرا کیچر و لونگینو این مساله را بررسی کرده اند که چه چیزی پیرامون بعضی ارزشها – بیشتر ارزشهای دموکراتیک مورد توجه بودند – وجود دارد که به معرفت بهتر کمک می کند. هاردینگ، عینیت قوی را به عنوان جانشینی برای عینی گرایی پیشنهاد می کند تا این شکست را مورد توجه قرار دهد:
"عینیت قوی مستلزم این است که سابجکت معرفت در همان صفحه انتقادی و سببی که آبجکتهای معرفت در آن قرار دارند، جای بگیرند. پس عینیت قوی مستلزم چیزی است که ما می توانیم آنرا واکنش قوی بدانیم. آن تابع باورهایی به وسعت فرهنگ ( یا تقریبا به وسعت فرهنگ ) در هر صحنه تحقیق علمی است: در گزینش موضوعات، ساختمان فرضیه، طرح پژوهش ( شامل تشکیلات اجتماعات مورد پژوهش )، جمع آوری اطلاعات، تفسیر و طبقه بندی اطلاعات، تصمیمات مبنی بر اینکه چه زمانی پژوهش را متوقف سازیم، روشی که نتایج پژوهش، گزارش می شوند و مواردی از این قبیل."
قبول نقش ارزشها در تولید علم خوب وعلم بد، مسیری برای نیل به عینیت قوی را فراهم می نمایند. آنها با تمرکز بر سابجکت به عنوان قاطع معرفت، آشکارا سابجکت را، منظر و علایقش را و بازتابش بر نقشی که سابجکت در تولید معرفت بازی می کند را شناسایی می کنند. شناسایی آگاهانه این عوامل ما را قادر می سازد تا مقایسه کنیم و تعیین نماییم که کدام اجتماع از سابجکتها و کدامیک از ارزشهایشان معرفت بهتری را تولید می کنند. بنابراین معرفت بهتر وابسته به حذف فردگرایی ( باورها و ارزشها ) و پیروی از برخی ایدالهای دروغین عینی گرایی نیست. با اینکه هاردینگ تصدیق می کند که نظریه دیدگاه، درگیر نوعی نسبی گرایی است، اما ادعا می کند که این نسبی گرایی وابسته به جامعه شناسی و نه وابسته به معرفت شناسی است و بنابراین نوع نگران کننده ای نیست. او ادعا می کند که قضاوت ممکن است؛ خواه جهان را از دیدگاه گروهی ویژه مشاهده  کنیم نسبت به بعضی دیگر که این گروه را در نیل به اهدافشان، قادر می سازندو صورت موفقیت آمیزی از جهان نتیجه می دهند. این قضاوت یک ارزیابی عینیت قوی از نظریه است. از آنجا که سابجکتها خودشان در بخشی از تولید معرفت دخیلند، مفاهیمی که توسط آنها می آید نیز بایستی مورد مطالعه قرار گیرد.
"... یک مطالعه بسیار انتقادی دانشمندان و اجتماعاتشان، تنها از منظر آنهایی که زندگیشان در محدوده چنین اجتماعاتی قرار دارد، می تواند انجام پذیرد. بنابراین عینیت قوی مستلزم این است که دانشمندان و اجتماعاتشان را درون طرحهای پیشرو دموکراسی برای اسباب علمی و معرفتی درست مانند اسباب اخلاقی و اجتماعی، یکی کرد."
عینیت قوی نه تنها مستلزم "دیدگاه" است بلکه تعمیمی برای آن می باشد.
عینیت قوی، بسیاری از پرسشها را بی پاسخ می گذارد. بعنوان مثال، با چه معیارهایی می توانیم قضاوت کنیم که چه ارزشهایی بیشتر از دیگر ارزشها منجر به علم خوب می شوند؟ مثال نخستینی که هاردینگ ارایه می دهد این ادعاست که ایدالهای دموکراتیک منجر به علم بهتری می شوند. اما چگونه ارزشهای دموکراتیک منجر به موفقیت بزرگتری برای علم می شود؟ شاید لزومی نداشته باشد که معیارهای ثابت را شناسایی کنیم. انتخاب دیگر شاید این باشد که روش علمی را به مثابه نوعی رویه خودراه انداز قلمداد کنیم، جایی که ما استانداردهایی داریم که توسط آنها می توانیم داوری کنیم که چه نظریه هایی خوبند و هر گاه خوب کار نکنند، آن استانداردها را مورد تجدیدنظر قرار می دهیم. در این مسیر، روش شناسی رشد می کند. گسترش این اندیشه با نظریه هاردینگ در مورد عینیت قوی سازگار است و ممکن است به گزارش کاملتری راهنمایی کند.
گزارش هاردینگ، آشکارا به نقش اجتماع یا حداقل ارزیابی اجتماعی اشاره می کند. به هر حال، ارزیابی اینکه کدامیک از ارزشهای اجتماعی در تولید معرفت، سودمندتر هستند، مستلزم تمایز میان ارزشهای اجتماعی و ارزشهای معرفتی و آنگاه سنجش ارزشهای اجتماعی با معیارهای معرفتی است. بنابراین نیازمندیم که در مورد تمییز میان ارزشهای اجتماعی و معرفتی، روشن شویم. صورتی از عینیت که اشاره می کند چگونه ارزشها، نقشی را در شناسایی گواه و ارزیابی نظریه ها بازی می کنند و علاوه بر آن، به جستجوی ارزشهایی می پردازد که در تولید معرفت، بهتر هستند، فهم کاملتری را فراهم خواهد کرد. دو صورت بعدی، گامی به پیش، در جهت چنین راه حلی هستند.

ادامه دارد....

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش اول

مطلب زیر را حدود سه سال پیش به عنوان یک پروژه درسی در گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف ارایه نمودم: 

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت
Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 

چکیده
فلسفه علم فمینیست در موارد متعددی مورد نقد قرار گرفته است. از یک سو مدعی شده اند که منجر به بدترین نوع نسبی گرایی می شود؛ چرا که تعهد به فمینیسم در نگاه اول با عینیت علمی در تضاد است. از طرف دیگر، وقتی منتقدان تصدیق می کنند که ممکن است ارزش اندکی در عمل فمینیست ها وجود داشته باشد، توضیح می دهند که چیزی مخصوصا فمینیست در مورد گزارشهایشان وجود ندارد. من استدلال می کنم که به واسطه فهمی بهتر از عمل رایج در معرفت شناسی فمینیست، می توان هر دو انتقاد را مورد خطاب قرار داد. من آزمونی از نظریه دیدگاه را به عنوان مثال پیشنهاد می کنم. هاردینگ و وایلی روشهایی را پیشنهاد کرده اند که با آنها می توان مساله عینیت را مورد توجه قرار داد. این دو به همراه راهکار سوم "عینیت مبتنی بر مدلسازی" نشان می دهند که مفهوم واضحی وجود دارد که با آن می توان درک کرد که چگونه یک نظریه دیدگاه هم در فهمی بهتر از معرفت علمی و هم در فراهم نمودن یک معرفت شناسی فمینیست شرکت می کند.

مقدمه
فمینیسم یک نهضت سیاسی پویاست که در واکنش به رویدادهای متغیر تاریخی و اجتماعی شکل گرفت. به عنوان پیامد این تاریخچه، در مورد اینکه طرح فمینیسم مستلزم چه چیزی است، عقاید مختلفی وجود دارد. معرفت شناسی فمینیست در درون فمینیسم، شاهد نزاعات خودش بوده است. این مبارزه با جنگهای علمی و وابستگی قابل ملاحظه معرفت شناسی فمینیست و فلسفه علم فمینیست با ساختار گرایی اجتماعی و همتای فرضی آن، نسبی گرایی در ارتباط بوده است. این دریافت توسط مناظرات داخلی پیرامون امکان "علم فمینیست جانشین"، علمی منحصر به فرد و متفاوت وشاید با روش شناسی بدیلی برای علم، از بطن فمینیسم تقویت شده است.
برای کسانی که متوجه موفقیت علم مدرن و روش شناسی هایش هستند، اینکه این دانش جانشین چگونه ممکن است به نظر برسد، یک معماست. آیا موفقیت علم مدرن، در اندازه بزرگی ناشی از عینیت، بی غرضی، بی طرفی، استقلال و بی توجهی به موقعیتهای اجتماعی و ارزشهایی مجسم شده توسط آنها نمی باشد؟ و آیا این عینیت توسط تبعیت از روشهای استوار بر استانداردهای پژوهش عقلانی که از عوامل اجتماعی و رویدادهای سیاسی مستقل می باشد، تضمین نشده است؟ اگر چنین است پس زمانی که معرفت شناسی فمینیست در مورد روش علمی، استانداردهای عقلانیت و نقشی که جنسیت در تولید علم بازی می کند، سوالاتی مطرح می کند در واقع با تعریف سنتی عینیت درگیر می شود. در نتیجه منتقدان بسیاری دلیل می آورند که معرفت شناسی فمینیست متناقض است.
نبایستی با نوشته های مربوط به معرفت شناسی فمینیست به عنوان بیان تنها یک موضع رفتار کرد و همچنین با این سرعت به بهانه یک تناقض و یا دلایل اشتباه، آنها را رد نمود. زیرا معرفت شناسی فمینیست، عرصه پرباری برای اکتشاف عینیت علمی و نقش ارزشها در علم بوده است. به علاوه، همچنان که سالها سپری شدند، این ایده که فمینیسم می بایست علمی جانشین را فراهم کند، مورد بازنگری قرار گرفت. کار اخیر فمینیست بیشتر شبیه جستجوی اصلاح، بازنگری، یا به طور ساده بازاندیشی مفاهیم کلیدی است. آنچنان که هاردینگ تعبیر می کند: "نظریه پردازان طراز اول فمینیسم تلاش نمی کنند که مجموعه ای از وظایف یک جنس را با جنس دیگر عوض کنند..." یا به عبارت دیگر مرد محوری جای خود را به زن محوری بدهد. فلسفه علم فمینیست، این دیدگاه نیست که یک علم فمینیست، بایستی علمی مربوط به جنس زن و یا زنانه باشد. بعلاوه لزومی ندارد که سهیم شدن فمینیست در فلسفه علم، رادیکالی یا منحصرا فمینیست باشد. فلسفه علم فمینیست آمده است تا وسیع تر از آنچه به عنوان فراهم نمودن بینش به درون ماهیت معرفت علمی، معنی می کنند، تلقی شود، با در نظر گرفتن نقشی که ارزشهای اجتماعی در معرفت علمی بازی می کنند. برای انجام این منظور، فمینیستها با بازتوصیف عینیت علم و توصیه های بهنجار، گزینه های جانشینی را برای مفاهیم سنتی عینیت پیشنهاد می کنند.
من با کمک نظریه دیدگاه – یکی از کاندیداهای معرفت شناسی فمینیست که بیشتر مورد بحث قرار گرفته است – به جستجوی سهم بزرگتری برای معرفت شناسی فمینیست در فهم عینیت علمی و نقش ارزشها در علم خواهم پرداخت. روشهای "دیدگاه" پیشنهاد شده اند، مورد انتقاد قرار گرفته اند و طی سی سال اخیر اصلاح شده اند و منتقدان و مدافعان چیره دستی دارند. بنابراین، نظریه دیدگاه، یکی از امید بخش ترین راهها را برای این کاوش عرضه می کند. بعلاوه روشهای "دیدگاه" آشکارا توسط بسیاری از جامعه شناسان فمینیست پذیرفته شده است و به عنوان نظریه اجتماعی و روش شناسی رایج بویژه در جامعه شناسی و انسان شناسی آموخته شده است. نظریه دیدگاه به عنوان مثال، بینش نسبت به مفهوم عینیت، نقش اجتماع در علم و ارتباط میان معرفت کاربردی و معرفت نظری را فراهم می کند. من در هر کدام از این حیطه ها کاوش خواهم نمود.
معرفت شناسی فمینیست
طبقه بندی معرفت شناسی های فمینیست از جانب سندرا هاردینگ به تجربه گرایی فمینیست، نظریه دیدگاه و پست مدرنیسم، دسته های واضح و مانعة الجمع را فراهم نمی کند، بلکه چارچوبی مفید برای فهم برخی از انتقادات وارد بر معرفت شناسی فمینیست پیشنهاد می کند. از منظر معرفت شناسی سنتی انگلوساکسون، پست مدرنیسم ناخوشایندترین دسته می باشد، درست به همانگونه که با نسبی گرایی معرفتی که بسیاری از امکانهای معرفت را تهدید می نماید، ترادف نزدیکتری دارد. بعضی اوقات منتقدان معرفت شناسی فمینیست، آنرا دقیقا با پست مدرنیسم یکی می گیرند، اما این قرائتها در شناخت تفاوت میان طرز کارها در معرفت شناسی فمینیست مکررا با شکست مواجه می شوند. اگر چه هاردینگ، هاراوی و دیگران تصدیق می کنند که عناصری از فن انتقاد پست مدرن را می پذیرند، اما آن نسبی گرایی که پست مدرنیسم با آن وابستگی دارد را قبول نمی کنند. هیچکدام از هاردینگ و هاراوی باور ندارند که عدم پذیرش این اندیشه که معرفت به طریقی دیدگاه خداوند نسبت به جهان را فراهم می کند، ما را متعهد به نسبی گرایی می کند. حتی اگر وضعیت بدین گونه بود که تمام معرفت شناسی های فمینیست، پست مدرنیسم را می پذیرفتند، باز رد معرفت شناسی های فمینیست به جا نبود زیرا رد عمده فمینیسم پست مدرن بر مبنای تقسیم بندی دروغین میان مدرنیست و غیر مدرنیست می باشد. رورتی و دیگران استدلال کرده اند که برای این طرز فکر که معرفت آنگونه که تصور مدرنیست از عینیت است، جایگزینهایی وجود دارد. بعنوان مثال فلسفه عملی می تواند جانشینی برای هر دوی معرفت شناسی مدرنیست و معرفت شناسی پست مدرنیست فراهم کند. کلوف در سال 2003 این اصل را بویژه با احترام به معرفت شناسی فمینیست بنا نهاده است و در نتیجه استنتاج می کند که اگر منظور ما از معرفت شناسی یک معرفت شناسی نمایشی مدرنیست است، پس فمینیستها به معرفت شناسی نیاز ندارند. بنابراین مادامی که کاوش در پست مدرنیسم ممکن است ارزنده باشد، منفعت عمده می تواند با انگیختن فهم جایگزینی از معرفت شناسی حاصل شود.
در انتهای دیگر طیف، تجربه گرایی فمینیست کمتر از دسته های دیگر مورد اعتراض واقع شده است، حداقل اینکه هر چه باشد، یک تجربه گرایی است که گونه ای کاملا محترم از معرفت شناسی انگاشته می شود. اما نتایج بسیار معقول آن یکی دیگر از اشکالات مربوط به معرفت شناسی فمینیست است و آن سهل انگاری است. چه چیز در مورد این معرفت شناسی مخصوصا فمینیست است؟ به عنوان مثال گزارش مفهومی هلن لونگینو از گواه در علم به عنوان معرفت اجتماعی شاید شناخته شده ترین نمونه از آنچه ممکن است به عنوان تجربه گرایی فمینیست تعبیر شود، باشد. او صورتی از گواه را ارائه می کند که توضیح می دهد چگونه ارزشهای اجتماعی مانند ارزشهای فمینیستی می تواند بخشی از مفادی باشد که تعیین می کند چه چیزی گواه به شمار می آید. اما در کتابش "سرنوشت معرفت" به اینکه در گزارشهایش چیزی مخصوصا فمینیست وجود دارد، هیچ اشاره ای نشده است. ممکن است ارزشهای فمینیستی در زمره آن ارزشهایی که وارد صحنه می شوند، باشند اما در این مورد هیچ الزامی وجود ندارد. بنابراین با اینکه تجربه گرایی فمینیست کمتر مساله ساز بوده است، از طرف دیگر کمتر ماهیت فمینیستی دارد.
بنابرین پست مدرنیسم به عنوان چیزی غیر از معرفت شناسی پدیدار می شود و تجربه گرایی فمینیست در ظاهری غیر فمینیست نمایان می گردد. پس تنها نظریه دیدگاه باقی می ماند. نظریه پردازان و شاغلان نظامهای مختلف ( جامعه شناسی، علم سیاست، انسان شناسی، فلسفه ) و عقاید مختلف ( مارکسیست، فمینیست ) از نظریه دیدگاه دفاع کرده اند. چیزی که در مورد دست یافته های نظریه دیدگاه فمینیست است نسبت به همان در تجربه گرایی فمینیست، واضح تر به نظر می رسد، اگر چه باز کاملا شفاف نیست. مدافعان نظریه دیدگاه به طرق مختلف آنرا به عنوان ابزاری در فراهم نمودن معرفت برای زنان، توسط زنان و از دیدگاه زنان توصیف می کنند، ولی اینکه چنین معرفتی چیست و می خواهد چه چیزی را برای یا از جانب دیدگاه زنان بیان نماید، غیر واضح است. با این حال نظریه دیدگاه، معبر فمینیستی صریح تر و قابل شناسایی تری را بر جای می گذارد و همچنین به درون نقشی که فمینیسم در رسیدگی به ارزشها و معرفت علمی می تواند بازی کند، دریچه ای می گشاید.

ادامه دارد....

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

و چنین به پایان می رسد

سروده ویتا سکویل وست/
ترجمه مجیده

و چنین به پایان می رسد،
ما که معشوقه هم بودیم، می توانیم دوست هم باشیم.
من چند هفته ای فرصت داشتم تا قلبم را بسان پولاد محکم کنم
و به خود بیاموزم تا
تنها محبت و شفقتی هشیارانه داشته باشم
چیزی که یک وقتی شیرینی اشتیاق بود .
فکر نکرده بودم تماس تو خواهد آمد
تا موسیقی ما را خاموش گرداند،
دیدار تو زهی را دستکاری کرد
که هنوز مرتعش و چالاک بود، هنوز می توانست بسراید
وقتی من با اشتیاق و بی صبرانه باید انتظار تو را بکشم
یا کنار دروازه از تو جدا شوم.
تو مرا ضعیف و خام انگاشتی.
من خیال نکرده بودم تو،
تو که روزهایم، شبهایم، قلبم، زندگیم را با من سهیم بوده ای،
مرا با خنجری برهنه زخمی کنی
و با ملایمت به من بگویی نباید از من خون جاری شود
ولی باید کیش دیوانه وار تو را بپذیرم.
تو از خداوند سخن می گویی، ولی واپسین رشته را بریدی،
همچنان که تنها دری را که باز مانده بود
تا هنوز مسیر خداوند را به من نشان دهد، بستی.
اگر این خداوند است، این درد و محنت، این شرارت،
زودتر تغییر عقیده می دهم و شیطان را تجربه می کنم.
محبوبم، من پست فطرتانه نیندیشیدم،
من به قتلی صریح و منزه اندیشیدم،
تو سالم و در امان هستی، آن تمام شده، آن هوس وحشیانه،
ولی یکبار قبل از آنکه بازایستم به من بگو،
کلیسای تو کدام را به عنوان نقشی مهربانانه تر ارج می نهد،
کشتن جسمانی یا انهدام روحانی؟

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

قلمرو من

وبلاگم را با شعری کودکانه آغاز می کنم، این شعر را لوییزا می الکات وقتی ده ساله بوده سروده است و من زمانی که نوزده ساله بودم ترجمه نمودم:


قلمرو پادشاهی من


قلمرو پادشاهی کوچکی از آن من است،
جایی که اندیشه ها و احساسات مسکن دارند.
و من به خوبی می دانم که وظیفه حکمرانی آن سخت دشوار است،
زیرا خشم مرا اغوا می کند و آشفته ام می سازد،
سرکشی، گمراهم خواهد کرد،
و تاریکی خودپسندی بر تمام کلمات و کردارهایم دام خواهد گسترد.


چطور می توانم یاد بگیرم بر خویشتن حکمفرمایی کنم تا دختری باشم که بایستی باشم؟
درستکار و شجاع، و هرگز از تلاش برای خوب بودن خسته نشوم؟
چطور می توانم روح آفتابی ام را پایدار سازم تا در طول راه زندگی بدرخشد؟
چطور می توانم هر روز قلب کوچکم را برای یک آواز شیرین کوک کنم؟


خداوندا! مرا با عشق یاری کن تا هراسم را دور افکنم.
به من بیاموز تا به تو تکیه کنم و احساس نمایم که تو بسیار نزدیکی.
به من بیاموز که هیچ گناهی پنهان نمی ماند،
هیچ اندوه کودکانه ای خیلی کوچک نیست،
چون تو با شکیبایی لایتناهی همه را آرام می کنی و تسلی می بخشی.


هرگز با جستجو هیچ دنیایی فتح نمی شود مگر آنکه او در دل باشد.
تا زمانی که مسیرم را بیابم، تو راهبرم باش،
با یک دست مهربان راهنمایی کن قلمرو شادت را در درون من،
و با اقتدار فرمانروایی کن.

لوییزا الکات/ مجیده قاضی زاده