کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

تفاوت در اندیشیدن



شخصی از یک ریاضیدان، یک فیزیکدان و یک مهندس جداگانه پرسید: «آیا هر عدد فرد بزرگتر از یک، اول است؟»
مهندس پاسخ داد: « سه اول است، پنج اول است، هفت اول است پس هر عدد فرد، اول است.»
فیزیکدان اظهار داشت: «3 اول است، 5 اول است، 7 اول است، 9 خطای آزمایش است،  11 اول است، 13 اول است و با این دقتی که داریم می توانیم بگوییم هر عدد فرد اول است.»
ریاضیدان گفت: «3 اول است، 5 اول است، 7 اول است، 9 یک مثال نقض است، لذا هر عدد فرد، اول نیست.»

باز شخصی از آن سه نفر می پرسد: «عدد پی چیست؟»
ریاضیدان می گوید: «نسبت محیط یک دایره به قطر آن.»
فیزیکدان می گوید: « برابر است با 3/1415927 مثبت یا منفی.»
مهندس می گوید: «تقریبا برابر با 3 است.»

با عرض پوزش از شخصی که اولین بار این دو لطیفه را گفته است، چون نمی دانم کیست تا نامش را بنویسم. 

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

ریاضیات

ریاضیات عالیترین دستاورد فکری و اصیلترین ابداع ذهن آدمی است.
موسیقی می تواند روح را برانگیزد یا آرام سازد، نقاشی می تواند چشم نواز باشد، شعر می تواند عواطف را تحریک کند، فلسفه می تواند ذهن را قانع سازد و مهندسی می تواند زندگی مادی آدمی را بهبود بخشد. اما ریاضیات همه اینها را با هم عرضه می کند.

موریس کلاین

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

شعر عاشقانه یک ریاضیدان

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه‌ تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد، یک تویی من همه‌ صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان ‌بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره‌ روی توست

دکتر هشترودی 

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بهره هوشی

یک سایت جالب برای سنجش بهره هوشی پیدا کردم:


نتیجه را به طور مفصل در 25 صفحه به شما می دهد. البته توجه داشته باشید از آنجا که ما معمولا متن انگلیسی را نمی توانیم به سرعت انگلیسی زبانان بخوانیم و در این آزمون مدت پاسخ دهی خیلی اهمیت دارد، به احتمال قوی بهره هوشی واقعی ما بیشتر از آن چیزی است که از این آزمون نتیجه می گیریم. البته نمی دانم تا چه حد استاندارد باشد، اما نتیجه اش برای من 141 شد، و این در حالی است که من قبلا تنها یک بار در 14 سالگی یک آزمون هوش استاندارد دادم، که طبق آن بهره هوشی من 165 بود.
جالب اینجاست که هم تستی که در چهارده سالگی دادم، و هم تستی که اکنون دادم را به طور کامل درست پاسخ داده ام، اما مدت پاسخ دهی و سن نیز اهمیت دارد.
به عنوان مثال شما می توانید نتیجه آزمون من را در

ببینید، و مشاهده کنید که چطور با تفصیل شرح میدهد.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

مرارت



ویتا سکویل وست 1920/ مجیده قاضی زاده 2008

آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب گشته بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
 به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
 و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.


۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

امتحانهای ریاضی را آسان کنید

پیروزی در امتحان ریاضی بیش از هر امتحان دیگری متکی بر بهره هوشی است تا تلاش و پشتکار و اگر بتوانیم بهره هوشی خود را حتی به طور موقت افزایش دهیم می توانیم بهتر در ریاضی عمل کنیم.
آیا راهی برای افزایش بهره هوشی وجود دارد؟
البته راه های فراوانی وجود دارد که به تدریج می توان بهره هوشی را افزایش داد، اما در اینجا راهی را ارائه می کنم که به طور موقت بهره هوشی شما را 9 واحد افزایش دهد، و در کنارش از یک موسیقی دلنشین نیز لذت ببرید:
موزارت (بهترین آهنگساز از دیدگاه من!) که بهره هوشی او را 165 تخمین زده اند، سوناتی برای دو پیانو دارد- سونات K448 - که طبق مطالعات مختلف 10-15 دقیقه پس از گوش سپردن به آن بهره هوشی مخاطب به طور موقت 9 واحد افزایش می یابد.
من خودم هیچوقت قبل از امتحان این موزیک را گوش نداده ام که اثرش را در نتیجه امتحان مشاهده کنم، آیا دوست دارید امتحانش کنید؟

این موزیک را می توانید در آدرس زیر گوش دهید:

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

نامه عاشقانه من به او

در اینجا نامه ای را که وقتی 17 ساله بودم پس از مدتی دوری برای او نوشتم را ذکر می کنم:

دلبر من، آیا گذشته های دور را به خاطر می آوری؟ آنگاه که ساعتها من و تو خلوت می کردیم در نهانخانه دل، آنجا که مأوای تمام آمال برآورده نشده است. زمانیکه شیرینی لذات رویایی و ملاقات خیالی را بر بسیاری چیزها برتری می دادم. آنوقت من به گردش در بهشت خیالی ام مشغول می شدم و ترا همچون الهه ای زیبا می نگریستم. پرندگان کوچک روحم در آسمان صاف خیال به پرواز در می آمدند و پاکی تخیلات کودکانه ام را تحسین می کردند. در ورای این زیبایی وصف ناشدنی اما فناپذیر، زیبایی روح تو با جلوه ای پرشکوه تر نمایان بود. اما طولی نکشید که در پس گذر زمان آن تخیلات کودکانه کمرنگ و آن بهشت رویایی گم شد، بی آنکه وجودم از این فقدان عمیق متاثر شود. البته گاه این چراغ درونی روشن و گاه خاموش می شد تا آنکه شبی پس از تلاش روزانه خفته بودم که تو با آن حالت رویایی به سراغم آمدی، نهانخانه دلم را روشن کردی و شمع وجودم را برافروختی و اکنون قریب دوماه است که آن شعله خاموش نگشته و من مثال پروانه ای شیدا برگرد شمع وجودت می چرخم، می چرخم و می گردم، شیفته ام و مجنون و عاشق، و عاشق آرامش، آسایش و ایستایی ندارد تا آنکه خود را در کنار محبوب بیابد. ولی افسوس، دریغا که از محبوب من جز شعله ای که در دلها زبانه می کشد و افکاری که در ورقها ثبت شده اند چیزی باقی نمانده است، چرا که محبوب نازنین من، آنکه ستایشگر زیبایی های روح نواز او هستم، به خوابی آرام فرو رفته است تا آنگاه که با فرمان یگانه فرمانگر مهربان گیتی- معبود و محبوب او و من- برخیزد. اما این دوری تاثرانگیز ما، از عشق نمی کاهد؛ مگر زمانی که این عشق مقدس و این محبت فناناپذیر شکل گرفت تو در کنارم بودی؟ (یا سبکبال و سبکبار راه ابدیت می پیمودی؟) یا آنگاه که در تخیلات کودکانه ام غرق بودم، مگر تو فرسنگها (چه می گویم، تو در بعدی دیگر بودی که در آن فرسنگ که هیچ هزاره های نوری هم معنی ندارد) با من فاصله نداشتی؟ اما این عشق است که وجودمان را به هم نزدیک ساخته و در اصل یکی کرده است. کنون من بهشت گمشده ام را یاقته ام  و تخیلات کودکانه به وجودم، صفا و صیقلی کودکانه هدیه می کند.


آنکه با او یکی شده است
مجیده قاضی زاده

اما او کیست؟؟
از پنج سالگی عاشق بودم، و تک تک کسانی که پس از آن تا به امروز وارد قلبم شدند را به یاد دارم. در طول این 23 سال شاید جمعا 6 ماه را بی عشق سپری کرده باشم. اما در این میان بعضی ها بسیار کودکانه بودند و فراموش شدند، بعضی ها وهم و خیالی بیش نبودند و تنها بهانه ای برای ابراز احساساتم بودند، ولی برخی برای همیشه جایی را در قلبم به خود اختصاص دادند. کسی که بیشترین تاثیر بر روح و قلبم نهاد، لوییزا می الکات بود. هفت ساله بودم که شناختمش (اما خیلی مختصر) و دوازده ساله بودم که یک شبه عاشقش شدم، آن وقت او را خیلی زیاد نمی شناختم، شاید تنها دست آویزی بود تا احساسات عاشقانه ام را بیان دارم، اما با شناخت او در سالهای آینده این عشق محکمتر شد تا آنکه وقتی 21 ساله بودم به اوج خودش رسید. چه نامه ها که برایش ننوشتم، چه کتابها و مقاله ها که در موردش نخواندم، و کار بدانجا رسید که قلبم مطمئن بود که کسی والاتر از من به او مهر نمی ورزد و ذهنم پذیرفت که کسی بیشتر از من او را نمی شناسد...

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش پنجم (پایانی)

Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 

درسهایی برای معرفت شناسی فمینیست، درسهایی از معرفت شناسی فمینیست

بحث در مورد این سه صورت از عینیت بخاطر این بود که بگوییم چطور روشهای دیدگاه فمینیست می تواند چیزی برای فلسفه علم ارائه کند. برای درک نقشی که معرفت شناسی فمینیست در فلسفه علم معاصر بازی می کند، پیشنهاد می کنم که عمل در معرفت شناسی فمینیست را قرائت کنیم به عنوان بخشی از فرایند فهم اینکه چطور می توانیم به ارزشها تعهد داشته باشیم و هنوز معرفت علمی عینی داشته باشیم. هر سه صورت مذکور تلاش می کنند تا تشخیص دهند که کدام آگاهی نسبت به ارزشهای اجتماعی به اصلاح علم و اصلاح فهم علم منجر می شود. هیچکدام از صورتها کامل نیستند و هیچیک خالی از اشکالات جدی پنهانی نمی باشند. اما هنوز این صورتها، اسبابی را برای تعقیب بیشتر در اکتشاف مسایل علم و ارزشها، پیشنهاد می کنند.
حتی اگر معرفت شناسان فمینیست بتوانند سهم مهمی را در محاورات پیرامون علم و ارزشها داشته باشند باز این مساله وجود دارد که چه چیزی این همکاریها را فمینیست باقی می گذارد. اما این واقعا وضعیتی است که معرفت شناسی فمینیست لازم دارد تا در چیزی منحصرا فمینیست همکاری کند، چیزی که روش های دیگر نتوانند آنرا به گونه ای ارائه کنند که معرفت شناسی فمینیست به حساب آید. این یک الزام قوی بی دلیل است. از این مهمتر، این کاملا واضح نیست که ما بتوانیم ضوابط و معیارهایی را تشخیص دهیم که ما را قادر سازند که بدون تعهد به بعضی تصورات از یک طبیعت ذاتی زنان، بگوییم چه چیزی منحصرا فمینیست است.
من پیشنهاد می کنم در مورد فمینیسم بعنوان یک گرایش خاص توصیفی فکر کنیم، همان چیزی که "فراسان" آنرا  یک "ساختمان" می نامد. بحثهای او پیرامون آنچه می گردد که او آنرا "ساختمان تجربی" می خواند. اگر چه عقاید معینی است که تجربه گراها به آنها پایبندند، اما تعهد به آن عقاید نیست که کسی را تجربه گرا می سازد، بلکه بیشتر تعهد به روشهای ویژه ای است که شخص را تجربه گرا می سازد. در حالتی که بخواهیم مشخص کنیم که کدام معرفت شناسی، یک معرفت شناسی فمینیست محسوب می گردد، ما این ریسک را می پذیریم که فمینیسم را با بعضی موضعهای خاص فمینیستی یا برخی زنان خاص شناسایی کنیم. اگر ما به فمینیسم به عنوان یک گرایش بنگریم تا یک موضع یا تبعیت از مجموعه خاصی از باورها، آنگاه از این خطا در امان خواهیم بود.
خصوصیات گرایش فمینیسم به قرار زیر است:
1.فمینیستها خود را به عنوان فمینیست معرفی می کنند، لذا آنها به مسایل بر اساس چنین تعهدی توجه می کنند.
2. آنها به ارزشهای تساوی گرایی میان انسانها تعهد دارند و این تعهد، ارزیابی آنها از اهداف را هدایت می کند.
3. شناسایی آنها به عنوان فمینیست به این معناست که آنها از جنس به عنوان یک رده بندی مناسب برای تجزیه و تحلیل آگاهند، اما این آگاهی، مندرجات تجزیه وتحلیل را تعیین نمی کند.
4.آنها به ارزشها و باورهایی که می توانند آنها را به اهدافشان برسانند توجه دارند و ابزارها ( مدلها ) یی وجود دارند که دستیابی به اهداف را میسر می سازند.
یک ساختمان فمینیستی از یک موضع فمینیستی متفاوت است؛ چون در آخری مجموعه ای از اعتقادات وجود ندارد که به آن هویت فمینیستی بدهد. اندیشیدن به فمینیسم به عنوان یک ساختمان و نه یک موضع این مزیت را دارد که بحث در مورد عینیت را تغییر شکل می دهد. با اندیشیدن در مورد فمینیسم به عنوان یک ساختمان، این موضوع را به رسمیت می شناسیم که تعهدها ممکن است چگونگی مطالعه آبجکت را تغییر دهند، اما دلیلی ندارد که فکر کنیم آنها خود آبجکت را نیز دگرگون خواهند کرد. مسایلی که وابسته به ارزیابی معرفت می باشند، پرسشهایی در مورد این است که معرفت برای چیست و چگونه می توانیم آن را به کار بریم؟ روش، عملی است و ادعا می کند که عینیت مستلزم نگریستن به علم به طریقی غیر از وصلت میان نظریه و جهان است. در عوض باید به آنها به عنوان تجسم رابطه ای میان ما، نظریه و جهان نگریست. صورتهای فمینیستی چیزی کلی تر در مورد معرفت به ما می گویند، اما یقینا آنچه می گویند فمینیستی نخواهد بود. همه آنچه معرفت شناسی فمینیست می گوید این است که دیدن جهان از دیدگاه یک فمینیست می تواند به بینشهایی مهم هدایت شود که بتواند در خدمت اهداف فمینیستی قرار گیرد. این یقینا همان چیزی است که در معرفت شناسی فمینیست روی آن کار می شود و این روند ادامه خواهد داشت تا به انجام رسد.

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش چهارم

Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 
عینیت مبتنی بر مدل
من صورت سومی از عینیت را ارائه می کنم که مستلزم مشخص نمودن اجتماعی از معرفتی، غیر شناختی از شناختی نیست و اظهار می دارد که آنها به طرقی در هم پیچیده شده اند که چنین تمایزی را سست خواهد نمود. من این صورت را عینیت مبتنی بر مدل می نامم. من با این اندیشه شروع می کنم که اگر در ارتباط با علم، توسط مثالها بیندیشیم، پربارتر خواهد بود، ایده ای که با رد استاندارد یا "دیدگاه دریافتی" تئوری ها رشد می کند. صورتهای مدل – تئورتیک بر اساس بخشهای مختلف، متفاوتند، از این قبیل که در مورد چه مدلهایی بایستی به عنوان نمودهای ابتدایی فکر کنیم، مدلها چه جور ماهیتی دارند و سرانجام کدام خصوصیات مهم آنها بایستی از لحاظ زبان شناسی فهمیده شود. من در اینجا این بحثها را مطرح نمی کنم اگر چه تصدیق می نمایم که بایستی صورت کاملی فراهم شود. من مدلها را به عنوان نهادهای مقدماتی زبان شناسی نمی شناسم. اگرچه برخی ممکن است زبان شناسی باشند.
نیروی کلیدی صورتهای مدل – تئورتیک، تمرکز بر ملاحظات عملی است. مدلها واسطه هایی میان تئوری و جهان هستند. آنها بطور مقدماتی به عنوان ابزارها عمل می کنند و اگرچه به صورت جزئی، نمودی هستند، این نقش آنها در تمرین عملی است که بیشتر مهم می باشد. مدلها مفاهیمی  از فعل و انفعال داخلی با جهان را فراهم می کنند و بدین سان، آنرا می شناسانند.
چگونه از مدلها به عینیت مبتنی بر مدل می رسیم؟ "دستون" و "گالیسون" خاطرنشان کرده اند که "همه علوم بایستی با مساله انتخاب و ترکیب آبجکتهای کارگر به عنوان ضدیت با آبجکتهای طبیعی بسیار فراوان و بسیار مختلف، سروکار داشته باشند." برای گرفتن آبجکتهای کارگر یا آنچه من آن را آبجکتهای معرفت علمی خواهم نامید، گزینه هایی می سازیم که بر کدام خصوصیات جهان طبیعی تمرکز کنیم و برای انجام این کار، آبجکتهای معرفت علمی را مدلبندی می کنیم.
تصمیم گیری در مورد اینکه کدام مشخصات جهان طبیعی در یک مدل، وارد می شوند، بطور بخشی، در انتخابهای پیشین، تحمیل شده است. معرفت زمینه ای سبب می شود باور کنیم که بعضی از خصوصیات بیشتر از دیگر خصوصیات به علایق ما وابسته هستند. ما مشخصه هایی را انتخاب می کنیم که به ما اجازه پاسخ به پرسشهایی را می دهند که از قبل برای ما مطرح بوده اند. این پرسشها تجلی علایق ما هستند و بخاطر آن علایق است که ما بر جنبه های معینی از هستی بیش از دیگر جنبه ها تاکید و تمرکز می کنیم.
این پرسش که کدامیک از خصوصیات "درست" هستند، پرسشی مبتنی بر تجربه است. آیا مدلسازی ما را قادر خواهد ساخت که هر آنچه می خواهیم در جهان انجام دهیم؟ آیا قادر هستیم با موفقیت به اهدافمان برسیم و به علایقمان توجه کنیم؟ ساختن مدل و ساختن آبجکتهای علمی با هم پیش می روند و زمان را پشت سر می گذارند. ما از طریق مدل با جهان ارتباط متقابل داریم و هر دو از آن استفاده کرده و آنرا اصلاح می کنند. همچنانکه تصمیم می گیریم که کدامیک از خصوصیات انتخاب شده برای نیل به اهدافمان برتری دارند و کدام خیر، انتقالها، تعدیلها و حتی "انقلابهای" محتمل رخ می دهند. مدلها تغییر می یابند درحالیکه علایق ما ادامه می دهند، یا ما در رسیدن به اهدافمان با شکست مواجه می شویم، یا علایق ما و اهداف مرتبط با آنها تغییر پیدا می کنند. یک نظریه فراگیر می تواند در انتخاب مدلها، راهنمایی کند و محدودیت بگذارد با این عمل که تنها به گونه های معینی از آبجکتها اجازه دهد که مدلبندی شوند.
از آنجا که مدلها، ابزارهایی هستند مانند هر ابزار دیگری، هر کدام برای مقصود معینی طرح می شوند. مدلسازی مستلزم گزینشهایی در مورد جهان است. ما بر خصوصیاتی تمرکز می کنیم که باور داریم با امیال ما همسویی بیشتری دارند. بعنوان نتیجه، آنچه باارزش می دانیم بخش کاملی از ساختن مدل است. در این راه، ارزشها بصورت عام، برای علم و تلقی ما از جهان مناسب هستند. عینیت مبتنی بر مدل، ما را هدایت می کند تا ارزشهای اجتماعی را به عنوان دسته ای از عوامل هدایت گر در گزینه های ما از مشخصه ها، محک بزنیم.
عینیت مبتنی بر مدل مستلزم تمایز عالمگیر میان ارزشهای معرفتی/غیرمعرفتی، ارزشهای شناختی/غیر شناختی یا ارزشهای شناختی/ساختمانی نیست. من اظهار می دارم که مدلسازی همواره با ارزشها درگیر است و در نتیجه در تمام مدلها، برتری میان ارزشها بازتاب می یابد. اگر شخصی ارزشها را ثابت نگهدارد، شخصی دیگر ممکن است میان معیارهای معرفتی تمایز قائل شود و بطور مشابه اگر شخصی معیارهای معرفتی را ثابت نگهدارد، ما می توانیم میان معیارهای اجتماعی تمایز قائل شویم. در هر حال، این تمایزها می توانند تنها در زمینه های خاصی شکل گیرند و موضعی هستند. لذا من یک تمایز عالمگیر را رد می کنم. وقتی ارزشها وارد آبجکتهایی بسیار متصور می شوند، وقتی آنها به آبجکتهای علمی مطالعه شکل می دهند، به صورت اضافات یا عوامل اجتماعی تاثیرگذار بر قضاوتهای ما در پدیرش نظریه ها عمل نمی کنند، بلکه بخشی اساسی در معرفت هستند و نیازمند اینند که هر چه بیشتر شناخته شده و مورد آزمایش قرار گیرند. اینگونه نیست که بگوییم ارزشها به آبجکتهای جهان ما شکل می دهند، باید توجه داشت که آبجکتهای مدلبندی شده علم و آبجکتهای جهان ما یکی نیستند ( به یاد آورید که مدلها نقش میانجی را دارند )، به هر حال، موفقیت مدل به دقت تناسب میان آن و جهان بستگی دارد. مدل بایستی مبتنی باشد بر خواص راستین آبجکتها در جهان و خواصی که به هدف ما وابسته است، هدفی که برای آن مدلسازی می کنیم.
اندیشیدن به تولید معرفت علمی با ساختن مدل، همچنین مفهومی را برای درک اینکه چه چیزی ممکن است از دیدگاه فمینیست، باارزش باشد، فراهم می سازد. "دیدگاه"، یک آگاهی آشکار از علایق را می طلبد، آنگونه که در ساختن مدلهای جهان و حقانیت نقششان مورد استفاده قرار می گیرند. وقتی از نظریه دیدگاه استفاده می کنیم، تولیدی علم برای زنان است، این ایده که معرفت ابزاری است و در خدمت علایق گروه خاصی است، واضح است. مدلی که یک نظریه پرداز دیدگاه از آن دفاع می کند، مدلی از جهان اجتماعی است با خصوصیاتی که دست به دست هم می دهند تا از ارتباطهای نیرومندی حمایت کنند که زنان را در موقعیتهای فرمانبرداری نگه می دارند، این آشکار و واضح است. مقصود از انجام آن، فراهم نمودن معرفتی است که زنان را قادر خواهد ساخت تا مسیرشان را در طول آن طی کنند و سرانجام این ارتباطهای نیرومند را دگرگون سازند.
برای اینکه ببینیم چگونه نظریه دیدگاه ممکن است در مسیری کار کند که خصوصیات صورت وایلی را با خصوصیات عینیت مبتنی بر مدل در هم آمیزد، مثال زیر را ملاحظه نمایید:
یک پزشک انسان شناس به نام "شیپر هاگس"، خاطرنشان می کند که پیوند میان مادر و فرزند، فرهنگی تربیتی است. او در کتابش "مرگ بدون گریه" (1992) این وضعیت را بر اساس حوزه شغلی اش طی دهه 80 در شهر کوچکی واقع در شمال برزیل به نام "آلتو"، شرح می دهد. وقتی تحقیقش را آغاز نمود، مادری و قید مادر/کودک را طبیعی در نظر گرفت. اما ارتباط متقابل و درگیری اجتماعی او با زنان آلتو، او را بر آن داشت که باور کند زنان در نرخ مرگ و میر کودکان شرکت دارند، با شناختن برخی از اطفال به عنوان سرنوشت تا پیشرفت کنند و برخی دیگر با عنوان ملاقات کنندگان در مسیرشان به مکانی دیگر. وقتی او مبتکرانه به مساله مرگ و میر کودکان در آلتو نزدیک شد، باور کرد که سبب اصلی مرگ و میر بالای کودکان در آنجا، کمیابی و فقر در آنجاست. این اوضاع منجر به رژیم نامرغوب غذایی برای کودکان می شود و در نتیجه باعث بیماری می شود. با در نظر گرفتن این اسباب، او و دیگران معتقد شدند که نسبتا آسان باشد که به این مساله، حداقل در حالات فردی، از جنبه "رهانیدن" نگاه کنند. کودکان گرفتار سوء تغذیه، با مداخله می توانند به سلامتی باز گردند. این مداخلات، مدت کوتاهی دارند. کودکان به خانه هایشان بازمی گردند و به نسبت خیلی زیاد می میرند حتی اگر منبع غذایی کافی برای خانواده موجود باشد. شیپر هاگس استدلال می کند که اگر مادری واکنشی منحصرا طبیعی برای تمام مادران نسبت به همه کودکان باشد، توضیح چنین مرگ و میرهایی دشوار خواهد بود. او خاطرنشان می کند که نقشی که فرهنگ و تربیت آلتو در شکل دادن به مادری بازی می کند را بایستی مورد توجه قرار داد. رابطه متقابل زنان آلتو هم با فرزندانشان و هم با خودشان، نشان می دهد که بهتر است مادری بعنوان یک پدیده فرهنگی تربیتی مدل بندی شود تا یک قید طبیعی محض که در اولین سنین کودکی بواسطه رابطه متقابل "طبیعی" و ویژه میان مادر و فرزند ( پرستاری، غذا دادن، حمام کردن و ... ) شکل می گیرد. در وضعیت کودکان آلتو، این قید به صورت خودکار از بدو تولد شکل نمی گیرد، اما تحت شرایط خاصی است که با عنوان مناسب در محدوده فرهنگ و تربیت شناخته می شود.
میان دو مدل قابل رقابتی که شیپر هاگس ملاحظه می کند (مادری طبیعی و مادری فرهنگی تربیتی )، هرکدام می توانند با گواه تجربی، سازگار باشند. این ممکن است که مادری را بعنوان رابطه ای طبیعی میان مادر و فرزند، محفوظ نگاه داریم و به رفتار زنان آلتو به گونه ای بنگریم که آنها در مقامی هستند که درد فقدان که واقعیت محیط اطرافشان است را می خواهند به کودکانشان درس بدهند. می توان بحث کرد که این صورت از مادری – صورتی که می خواهد جهانی و طبیعی باشد – پتانسیلی برای وسعت بیشتر دارد. از طرف دیگر، شاید این رجحانپذیرتر باشد که شایستگی تجربی را از لحاظ عمقی درست در برابر عرضی، بیشینه سازیم ( وفاداری به جزئیات، در این وضع، جزئیات راههایی که فعالیتهای روزانه در زمینه فرهنگی تربیتی خاص آلتو انجام می دهند ). در اینجا رقابت ارزشهای معرفتی را داریم. از آنجا که یکی از اهداف، یافتن سیاستی است که بواسطه آن، وضعیت زندگی مردم آلتو اصلاح شود؛ آن ارزشهای سیاسی خاطرنشان می کنند که صورت فرهنگی تربیتی مادری را ترجیح می دهند. مدل دیگر در دستیابی به این هدف، مانند این یکی موفقیت آمیز نیست. تمرکز بر جزئیات رابطه اشخاص که سازنده فرهنگ است، به عمق شایستگی تجربی بیشتر از عرض آن توجه دارد و برای خدمت به این اهداف سیاسی، بهتر است.
تجزیه و تحلیل فوق، همچنین شایسته این است که در مورد گواه بپرسد. وایلی اظهار می دارد که یک منفعت محتمل روشهای دیدگاه این است که دیدگاه می تواند دستیابی به گواه را میسر سازد که شاید در غیر این صورت، این دستیابی امکانپذیر نباشد. در عمل شیپر هاگس، دو روش وجود دارد که در هر کدام از آنها، دستیابی به گواه مطرح است. نخست، او به ما می گوید پس از گذشت یک سال اول در حوزه کاری اش با زنانی مواجه شد که اطلاع دادند که با او در عمل آینده اش همکاری نخواهند کرد مگر آنکه در منازعات سیاسی با آنها شرکت کند.
بنابراین اگر او در منازعات زنان برای اصلاح زندگیشان وارد نمی شد، می بایستی لفظا دستیابی به گواه مناسب را انکار می کرد. اگرچه این بدان معنا نیست که دقیقا دیدگاه آنها را داشته باشد اما حداقل یکی از شرایط لازم برای انجام این عمل است. ولی اینجا معنی دوم دلپذیرتری وجود دارد که با آن، دیدگاه دستیابی به گواه را فراهم می سازد. این معلوم است که چیزی که گواه ارائه می دهد، فهمی ویژه از پدیده است. اگر حتی مدلی از مادری با آن منحصرا طبیعی رفتار کند، آنگاه باز بر ما واضح نیست که آنچه یک زن در مورد کودکانش می گوید مربوط به مادری اش باشد. وقتی عناصر فرهنگی به همان نسبت در نظر گرفته شوند و در مدل وارد گردند، آنگاه محاورات زنان در مورد کودکانشان و در مورد خود- شان در ارتباط با آنها ربط پیدا می کند، این محاورات بخشی از اساس فرهنگ و تربیت هستند. مطابقا، این محاورات بخشی از گواهی می شوند که هاگس در صورتش از آن استفاده می کند. هم گفتگوی مادر- ان و هم جزئیات خاص روشهایی که آنها با کودکانشان و با دیگر زنان ارتباط متقابل دارند، گواه مناسبی برای صورتی است که توضیح می دهد که چگونه زنان آلتو در طول زمان با فرزندانشان پیوندی شکل می دهند که نه غیرارادی و نه طبیعی است. زنان کودکانشان را به عنوان "ملاقات کنندگان" معرفی می کنند و شاید آنها را گریه کنان در اتاقی دور از خانواده، ترک کنند تا گذرشان از این دنیا را آسان سازند. آنها خودشان توضیح می دهند که این بچه ها را قربانی می کنند تا دیگران که بنیه قوی تری دارند، بیشتر زنده بمانند. برای مشاهده این محاورات به عنوان گواه، بایستی جهان را از دیدگاه این زنان ببینیم. این نمودی از استعمال روش دیدگاه است. همچنین به عنوان یک داخلی/بیرونی، هاگس مشاهده می کند که چگونه درک آنها توسط ساختارهای فرهنگی، شکل گرفته است.
این اظهار نظر هاگس که مدل فرهنگی تربیتی مادری، صورتی بهتر فراهم مینماید، نبایستی این طور تعبیر شود که صورتی دارای شایستگی تجربی بیشتری نسبت به دیگری است. بلکه او خواستار استعمال هر دو مدل است که یکی بیشتر از دیگری موفقیت آمیز است. اما این اظهارنظر وابسته به آن است که اصلاح زندگی زنان و کودکان آلتو را به عنوان ارزشی اساسی بپذیریم. وقتی یک مدل بر دیگری برتری می یابد که برای دستیابی به اهداف خواسته شده، بهتر عمل کند.
اما در مورد مساله نسبی گرایی چه می گوید؟ آیا عینیت مبتنی بر مدل، ظاهر می شود تا علم را و ابسته به علایق و اهداف سازد و به شکل مساله سازی نسبی گرایانه باشد؟ اگرچه مدلها بر اساس علایق و ارزشهایی که به این علایق شکل می دهند، انتخاب می شوند، اما سرانجام این قیدهای تجربی ارزشها است که اصول اساسی عینیت را بنیان می نهد. بنابراین معرفت عینی مبتنی بر مدل بواسطه ارزشها، از خطر استانداردهای مستقل از ارزش مفروض برای معرفت، در امان می ماند. تنها زمانی از نسبی- گرایی زیان آور اجتناب می کنیم که امکان ادعاهای عینی در مورد ارزشها را داشته باشیم. اگرچه این امر متنازع فیه است، اما خطی است که من پیشنهاد می کنم تا مورد پیگیری قرار گیرد. چیزهایی هست که ما به عنوان موجودات انسانی بایستی برای آنها ارزش قائل شویم، زیرا در واقع، بعضی از شرایط محیطی انسانها را قادر به پیشرفت می سازند و برخی دیگر برعکس آنها را از پیشرفت بازمی دارند. در مجموعه خاصی از شرایط مرزی، "پیشرفت" می تواند تعابیر و تعاریف محتمل زیادی داشته باشد، اما مقررات مینیمم معینی و جود دارد. ما نیازمند نیازهای اساسی هستیم تا زنده بمانیم، نیازهایی از قبیل غذا، پناهگاه و مصاحبت انسانی. بطور کمینه، هرگاه مدلهای ما در محدوده برآوردن این نیازها ساخته می شود، آنگاه علم ما عینی است زیرا آبجکتهای مدل بندی شده ما قادر به فعل و انفعال موفق با جهان هستند. وقتی ما با موفقیت این آبجکتها را مدل بندی می کنیم، بیشتر قادر به دستیابی به اهدافمان خواهیم بود.
عینیت مبتنی بر مدل، علم و ارزشها را به جایگاه واقعی شان برمی گرداند. در عوض این پرسش که چگونه علم می تواند عینی باشد، با وجود اینکه ارزشها نقش دقیقی را در تولید معرفت بازی می کنند ما بایستی در مورد عینیت ادعاهای ارزشی، سوالهایی را مطرح کنیم. بایستی ارزشهایی که عینی گرایانه مبنای پروژه قرار گرفته اند را در دست بگیریم و به فعالیت واداریم تا برای موجودات انسانی بهتر عمل کنند و به انسانها اجازه دهند تا به اهدافشان که به پیشرفتشان گره خورده است، دست یابند. فمینیستها باور دارند که پروژه هایی که تاثیرات اجتماعی جنسیت را به رسمیت می شناسند و هر جا این تاثیرات منفی هستند، آنها را درست می کنند، پروژه هایی هستند که علم بهتری را تولید خواهند کرد. مساله این نیست که چطور وقتی ارزشها وارد می شوند، علم می تواند عینی باقی بماند، بلکه مساله این است که کدامیک از ارزشها به ما عینیت را با تمام معنایش عطا خواهد کرد. استانداردی که با آن عینیت علم را اندازه می گیریم این است که کدامیک از مدلهایی که اتخاذ می کنیم در واقع منجر به پیشرفت انسانی می شود. اگر چنین باشد پس ما با موفقیت، آبجکتها و رابطه شان با ما را در تسخیر خود داریم.
عینیت مبتنی بر مدل با عینیت سنتی مستقل از ارزش، تفاوت دارد. از آنجا که عینیت بعضی اوقات به صحت ادعاهای معرفتی متصل است، پرسشهای پراگماتیک ( عملی، واقع گرایانه ) در مورد موفقیت مدل در اینجا بیشتر اهمیت دارد. پس صورتی که من ارائه کرده ام، پراگماتیک است. علاوه بر این، یک صورت کمینه گرا است، بدین معنا که جهان بر مدلها فشار وارد می کند ( همه مدلها به یک اندازه موفق نیستند ) و بعضی از مدلها تحت فشار تجربی از رده خارج می شوند. تاییدات معرفت شناسانه نسبت به عینیت مبتنی بر مدل، در این دیدگاه که عقلانیت یک محدودکننده می باشد، جای دارند. در محدوده عقلانیت ممکن است تعدادی از اختیارات برای مدلهای خوب موجود باشد، بر اساس معیارهای من، همه آنها عینی خواهند بود. این صورت همچنین مستلزم این است که ما نسبت به آبجکتهای مدل بندی شده معرفت علمی بعنوان آبجکتهای متفاوت از آبجکتهای جهان، آگاهی داشته باشیم. شناسایی این تفاوت و نقشی که پژوهشگران در مدل بندی این آبجکتها بازی می کنند، مستلزم تشخیص مداوم میان مدل و جهان است. سرانجام عینیت مبتنی بر مدل، آبجکتیو است، زیرا مستلزم آن است که ارزشهایی که ساخت مدل را هدایت می کنند، تابع همان قیدها باشند. مدل بایستی به عنوان ابزاری برای دستیابی به اهدافمان عمل کند.
ادامه دارد...

 

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش سوم


Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 

الیسون وایلی: عینیت توانبخش
طی پانزده سال گذشته، همچنین الیسون وایلی، نظریه دیدگاه را مورد کاوش قرار داده است. در حالیکه هاردینگ تلاش می کند تقسیم بندی مدرنیست/پست مدرنیست را مدنظر داشته باشد، تا آنچنان که خودش می گوید به هر دو روش، نظریه دیدگاه را داشته باشد؛ فهم وایلی از "دیدگاه" بیشتر به طور مستقیم با استانداردهای سنتی ارزیابی نظریه متصل است و ارتباط نزدیکتری با تجربه گرایی فمینیست دارد.
وایلی اظهار می دارد که عینیت بارها استفاده شده تا ارتباط خاص میان نظریه و جهان را نشان دهد و همچنین به عنوان ویژگی ادعاهای معرفتی، شناسایی شده است. او بیشتر از اینکه برای تجزیه و تحلیل این خاصیت تلاش کند، پیشنهاد می کند که وقتی می گوییم فلان ادعاها، عینی هستند در واقع منظوری بیشتر از این نداریم که آنها مطابق مجموعه ای استاندارد از خاصیتهای معرفت شناختی هستند، از قبیل شایستگی تجربی، قدرت بیانگری، وابستگی درونی، سازگاری با دیگر بخشهای تایید شده معرفت و شاید موارد دیگر. این که دقیقا کدامیک از ویژگیهای معرفتی در این فهرست جای می گیرند، برای وایلی اهمیت ندارد اگرچه اعتراف می کند که خوب می بود اگر در مورد یکی یا بیشتر از خواص پیشنهاد شده و درجه اهمیت هر کدام از آنها بحث می کرد. شایستگی تجربی مهم می باشد، زیرا در همه لیستهای این چنینی ظاهر می شود، اما شایستگی تجربی، مبهم است. می تواند وفاداری به بدنه ای پربار از شواهد موضعی تعبیر شود، که به آن عمق تجربی گوییم و یا یک ظرفیت برای جنبش ( اصطلاح هاراوی ) که ادعاها در مساله می توانند به بردی از قلمروها و استعمالها تمدید گردند که آنرا عرض تجربی گوییم.
عینیت تنها به ادعاهای معرفتی منسوب نمی شود. همچنین به طرق مختلف به عنوان بی علاقگی، بی طرفی، بی غرضی یا فقدان تعصب تعبیر می شود. وقتی عینیت در این مسیر مورد استفاده قرار گرفت، منسوب به روش شناسی می شود،چه خود روشها و چه کسانی که آنها را به کار می برند (پژوهشگران). عینیت ادعاهای معرفتی قصد داشته با حذف تعصب و با استفاده از روش شناسی های مناسب، در امان باشد. یکی از اشکالات نظریه دیدگاه این است که ظاهر می شود تا از این وابستگی سرپیچی نماید. اما همانگونه که کوهن (1977) ملاحظه نمود، آن خواص معرفتی که مکررا به ادعاهای معرفتی وابسته اند، را نمی توان با هم ماکزیمال نمود. هر کدام از این خواص که بیشینه شوند، بستگی به علایق، نیات، اغراض و اهداف ما دارد. حتی با دخالت شایستگی تجربی، باز سبک و سنگین کردنهایی وجود دارد، زیرا شایستگی تجربی، ابهام دارد. دو مفهوم شایستگی تجربی عرضی و عمقی، اغلب با هم رقابت می کنند و بعضی اوقات خواص دیگر با شایستگی تجربی در تضاد هستند. بنابراین عینیت چیزی بیشتر از ارائه این خواص نیست، اما بسته به دیدگاه، ماکزیمال ساختن برخی از خواص نسبت به دیگر خواص می تواند مفیدتر واقع شود. در واقع حتی دیدگاه ممکن است عاملی در ارتقای عینیت باشد با پرتوافکنی بر گونه های شایستگی تجربی، نیروی بیانگر یا دیگر خواصی که برای یک پروژه ویژه، مناسب هستند.
با استفاده از این تجزیه و تحلیلها، یک تنوع از ادعاهایی که برای نظریه دیدگاه ساخته شده اند را مورد بحث قرار می دهد. بنابراین به عنوان مثال، نظریه پردازان دیدگاه، یک مزیت معرفتی برای کسانی که در موقعیتهای فرمانبرداری هستند، اعلام می کنند، موفقیتی بهتر را برای برخی انواع شاهد، بحثهای اکتشافی – استنتاجی خاص، فرضیه بیانگر و تفسیری که ممکن است برای دیگران موجود نباشد، را ادعا می کنند. نه هیچ چیز بی ارادی در مورد آن مزیت های معرفتی که ممکن است به گروههایی که مورد اشکال قرار گرفته اند، متعلق باشد، وجود دارد و نه ضمانتی وجود دارد که آن گونه هایی از مزیت معرفتی که آنها دارند، عینیت را ارتقا خواهد بخشید. با این وجود وایلی، نظریه دیدگاه را به عنوان وسیله ای برای کسانی که در مطالعات علمی استخدام شده اند و قصد دارند سرشت معرفت علمی را درک کنند، قبول می کند. او دلیل می آورد که با نگریستن به عینیت به عنوان اجتماع مجموعه هایی از خواص متعلق به فهرست استاندارد به علاوه به کار گرفتن اهداف فمینیستها، می توانیم مشاهده کنیم که چرا "دیدگاه" ممکن است قادر به مشارکت با عینیت باشد. "دیدگاه" ما را قادر می سازد که بدانیم در شرایط محیطی ویژه، بایستی کدام خواص معرفتی را بیشینه ساخت تا به اهداف مربوط به آن شرایط محیطی دست یافت.
نظریات وایلی و هاردینگ در مورد عینیت، مکمل یکدیگرند. وایلی با این موافق است که استانداردهای عینیت بایستی در روشها و ارزشهایی که به خود فعالیت علمی شکل می دهند، به کار گرفته شوند، در حالیکه هاردینگ اظهار می دارد که ما برای این پرسش که کدام استانداردها بهترند، جوابی خواهیم گرفت. وایلی با این عقیده که ما تنها یک جواب نهایی خواهیم گرفت که در همه شرایط محیطی می تواند به کار گرفته شود، مخالفت می کند. وقتی می پرسیم اگر نظریه خواص معرفتی مناسب را در درجه مناسبی نمایان می سازد، پاسخ به زمینه، بویژه علایق و اهداف، وابسته خواهد بود. این عوامل زمینه ای مجسم می کنند که ما با داوری میان خواص معرفتی در حال رقابت، کدام را به عنوان معرفت می پذیریم.
وایلی توجیه را در پرتو ارزشهای زمینه ای تصمیم گیرنده می بیند که پیوستگی آشکار با دیدگاه وابسته دارند. این ارزشها مستقیما تصمیم نمی گیرند که آیا این نظریه همانی است که ما بایستی بپذیریم، بلکه آنها حکم می کنند که کدامیک از خواص معرفتی در یک زمینه خاص، بیشتر اهمیت دارند و همچنین در پذیرش نظریه بیشتر دخالت دارند. بعلاوه، وایلی مخالف این عقیده است که رجحان معرفتی موفق می تواند منجر به گواه واضح شود که در غیر این صورت ممکن است شناخته نگردد.
در بحث استفاده از نظریه دیدگاه در جامعه شناسی، "دو والت"، مثالهای مختلفی ارائه می دهد که نشان می دهند چگونه دیدگاه زنان می تواند گواه را آشکار سازد در حالیکه در غیر این صورت ممکن است ناشناخته بماند. او کار "الیزابت استانکو" را توصیف می کند که در مورد استراتژی های متفاوتی که زنان به کار می گیرند تا از مورد تجاوز واقع شدن اجتناب ورزند تحقیق کرده است. او با تقاضا از زنان برای ارائه گزارشی از "کارهایی که انجام می دهیم تا از تجاوز در امان باشیم" فعالیتهایی را توصیف می کند که سابقا به عنوان "دفاع از نفس" به آنها نگریسته نمی شد، از قبیل انتخاب مکان زندگی، تصمیم گیری در مورد زمان و مکان پیاده روی، انتخاب زمان برای رفتن به مغازه لباسشویی یا بقالی، تصمیم گیری در مورد نوع پوشش و مواردی از این قبیل. توصیفاتی که زنان از این فعالیتها ارائه می دهند برای تهیه گزارشی از استراتژی های زنان برای اجناب از مورد تجاوز قرار گرفتن، یک گواه است. استانکو برای پیش بردن مصاحبه هایش به یک داخلی/خارجی عمل می کند. خود او به عنوان یک زن، آگاه است که اعمال زیادی وجود دارند که زنان برای خودایمنی انجام می دهند اما موکدا دفاع از نفس نیست. همچنین او یک جامعه شناس است و بنابراین هم نقشی را که این رفتارها در شکل بخشیدن به زندگی روزانه زنان بازی می کنند را تصدیق می کند و هم این امر را قبول دارد که روشی که آنها رفتار می کنند توسط آن ساختمان اجتماعی که در آن زندگی می کنند، شکل گرفته است.
هاردینگ و وایلی هر دو صورتهایی از عینیت را پیشنهاد می کنند که توضیح می دهد چطور استفاده از نظریه دیدگاه ممکن است علم را اصلاح نماید و درک ما را نسبت به علم، غنی تر سازد. صورت وایلی نوعی معبر خودراه انداز را آشکار می سازد، جاییکه پژوهشگران بر مبنای پیروزی ها و شکستها، استانداردها را رده بندی می کنند و استفاده از استانداردها را در پرتو گونه های جدید گواه، بازسنجی نموده، گونه های قبلی را مورد تجدیدنظر قرار می دهند. به هر حال، صورت وایلی با وضوح بیشتری مربوط به زمینه است. دلیلی وجود ندارد که بر مبنای انتخاب رتبه ای برای خواص معرفتی در یک زمان، نتیجه بگیریم که در شرایط محیطی دیگر نیز بایستی همان رتبه بندی را داشته باشیم. از طرف دیگر هاردینگ فکر می کند جستجوی عینیت قوی، ما را به سوی ادعاهای اساسی در مورد اینکه کدام ارزشهای اجتماعی در علم خوب موثرند، رهنمون می سازد.
اینجا مطلبی اضافه در مورد صورت وایلی وجود دارد. او با "فهرست استاندارد" خواص معرفتی شروع می کند و همچنین از یک معبر معرفت شناسانه موجود استفاده می کند که خالی از اشکال نیست. تقریبا تمام محتویات فهرستش در یک زمان یا زمانی دیگر در حال مبارزه اند. اگر چه او شرطهای لازم وکافی برای انتخاب بهترین نظریه پیشنهاد نمی کند، حتی شرط لازم را نیز پیشنهاد نمی کند، شایستگی تجربی به عنوان مثال نیازمند این است که با دفاع ملزومات، مواجه شود، علیرغم اینکه این خاصیت در همه فهرستها جای دارد. همچنین، استدلالهای زیرتصمیمی اظهار می دارند که شایستگی تجربی برای تولید صورتی ستبر از انتخاب نظریه کافی نیست حتی اگر آنرا به عنوان یک لازم ثابت بپذیریم. اما مهمتر از آن، صورت وایلی مستلزم تمایز میان ارزشهای شناختی/معرفتی از ارزشهای غیرشناختی/ غیرمعرفتی است، زیرا فهرست خواص توسط اینکه کدامیک از خواص شناختی/معرفتی ارزشمندند، تعریف می شود. این فهرست از خواص، توسط ارزشهایی که ممکن است مستقیما معرفتی نباشند ( مثلا مربوط به موقعیتهای اجتماعی، اهداف و علایق سنجشگران باشند )، داوری شده و سنگین می گردد. آنها ارزشهایی غیرشناختی/غیر معرفتی و احتمالا اجتماعی هستند. در هر حالت، ممکن است میان دو نوع از ارزشها تمایز قایل شد، به هر حال ارائه صورتی تعمیم یافته از این تمایز، دشوارتر است. چرا بایستی با آنها بسان ارزشهای معرفتی رفتار کنیم در صورتی که پرواضح است که آنها با توجه به زمینه ها تغییر می کنند؟ آنها با چه مفهومی بایستی به عنوان ارزشهای معرفتی شناخته شوند؟ آیا تمایزی از این نوع می تواند به طریقی معنی دار ساخته شود؟

ادامه دارد....

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت- بخش دوم

Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده 


امتحان نظریه دیدگاه
انتقاد هکمن در سال 1997 از نظریه دیدگاه، نقطه  ورودی را برای بحث فراهم می سازد. او دو پیش فرض مخصوصا مساله ساز را یکی می کند: (1) نظریه دیدگاه ادعا می کند که برخی نقطه نظرات،...، زنان از لحظ معرفتی رجحان دارد؛ و (2) نظریه دیدگاه، تفاوت زنان را تصدیق نمی کند و بنابراین مرد عالمگیر مدرنیسم را با زن جهانی جایگزین می کند و با مشخصه بعضی از زنان به عنوان جز لاینفک تمامی زنان رفتار می کند.
متاسفانه بیشتر آنچه هکمن در مورد نظریه دیدگاه ادعا می کند بخاطر عدم دقت، پوشالی است. اولا مدافعان نظریه دیدگاه ادعا نمی کنند که زنان به طور غیرارادی از لحاظ معرفتی رجحان دارند. نظریه پرداز "دیدگاه" ادعا می کند که مرزبندی لازم است اما برای رجحان معرفتی آنها کافی نیست. بنابراین دوروتی اسمیت، جامعه شناسی که از اولین مدافعان نظریه دیدگاه بعنوان یک روش شناسی فمینیست بود، ادعا کرد که نظریه دیدگاه جایگاه آغازینی برای تحقیق است. مشکلات باید مورد کاوش قرار گیرند و گواه که وابسته است می تواند از نقطه نظر زنان بهتر مشاهده و فهمیده شود. همچنین نقطه نظر زنان چیزی است که موفقیت کسب کرده و به هیچ وجه غیرارادی نیست. اسمیت و دیگران ملاحظه کرده اند که راههای متفاوتی برای موفقیت "دیدگاه" وجود دارد اما به وابستگی های قدرت که از فضای اجتماعی حمایت می کنند، ملتفت می شود. او به عنوان نمونه به ارتقای هوشیاری، بعنوان یکی از مقاصد برای نیل به این هوشیاری اشاره می کند. با اینکه ممکن است برای اینکه شخصی موقعیت ویژه ای را در ساختار اجتماعی و سیاسی اشغال کند، رجحان معرفتی لازم باشد، اما برای نیل به این دیدگاه که شخص آن موقعیت را اشغال کند، کافی نیست.
بعلاوه، آنهایی که از نظریه دیدگاه دفاع میکنند، از جمله اسمیت، یک هوشیاری و یک حساسیت نسبت به تفاوت زنان نشان می دهند. ترجیح استعمال نظریه دیدگاه توسط آنهایی که بواسطه تفاوتهای نژادی، طبقاتی و ... می اندیشند، به نظر چنین می نمایاند که چیزی در "دیدگاه" بجز جلوگیری از به رسمیت شناختن دیدگاههای گوناگون و متفاوت وجود ندارد. به عنوان مثال کولینز از کاربرد "دیدگاه" برای تجزیه و تحلیل نژاد و طبقه علاوه بر جنس و در ترکیب با آن دفاع می کند. کولینز در توصیف روشهایی که زنان سیاهپوست امریکایی ممکن است نسبت به آنها بینشهایی داشته باشند که دیگر جامعه شناسان نداشته باشند، می گوید:
"افراد وابسته به جامعه شناسی سنتی، چه مردان سفیدپوست و چه غیر سفیدپوست و یا همکاران مونث آنها یقینا در موقعیتی نیستند که متوجه خلاف قاعده های بخصوص آشکار در زنان سیاهپوست امریکایی شوند، زیرا این افراد وابسته به جامعه شناسی مشابه، آنها را تولید می کنند، در مقابل، آن زنان سیاهپوستی که ریشه در تجربه های شخصی شان به عنوان زنان سیاهپوست دارند - و در عین حال استاد نمونه های وابسته به جامعه شناسی هستند، یک حالت انتقادی را نسبت به آنها حفظ می کنند – در موقعیت بهتری برای ارایه یک منظر ویژه نه تنها برای مطالعه زنان سیاهپوست، بلکه برای برخی از موضوعات اساسی مطرح شده در خود جامعه شناسی قرار دارند."
افراد مربوط به جامعه شناسی سنتی فاقد شرط لازمی که دیدگاه زنان سیاه پوست فراهم می کند، می باشند. کولینز بدین ترتیب از نقطه نظر زنان سیاه پوست امریکایی برای جامعه شناسی سیاه پوست امریکایی دفاع می کند و دید دوجانبه داخلی/خارجی را می پذیرد. برای کولینز، نیل به این دید دوجانبه چیزی است که تعهد به مزیت معرفتی را نگه می دارد. این دیدگاه همچنین مستلزم به رسمیت شناختن تنوع میان زنان است. اینجا نیز مانند بسیاری از مواضع اجتماعی که آگاهی داخلی/خارجی را ارائه می کنند، راههایی برای یک خارجی بودن وجود دارد. داخلی/خارجی ممکن است قادر به مشاهده چیزهایی باشد که دیگر جامعه شناسان نمی توانند ببینند. حتی اگر چنین باشد، داخلی/خارجی منحصرا بخاطر موضع اجتماعی اش این توانایی را بیمه نمی کند. موضع اجتماعی لازم است اما معیاری کافی برای هر آنچه رجحان معرفتی از دیدگاه استنتاج می کند، نیست.
به هر حال تنوع دیدگاه، بحثهای دیگری را به بار می آورد. اگر دیدگاههای بسیاری وجود دارند، کدام یک را باید برگزید؟ چطور هر کدام از آنها می توانند از لحاظ معرفتی رجحان داشته باشند؟ اما این پرسشها وابسته به این تصور هستند که معرفت مستلزم یک وضعیت معرفتی برتر می باشد، فرضی که نظریه پردازان "دیدگاه" آنرا رد می کنند. با اینکه هر دیدگاه ویژه می تواند بینش فراهم کند، هیچ دیدگاه واحدی وجود ندارد که برای تولید معرفت مطلقا برتر باشد. اگر ما راجع به دیدگاه ها به مثابه موقعیتهای فراهم کننده جانشین فکر کنیم که از آن به گواه مربوط پی می بریم، یک تعدد از دیدگاه ها کمتر مساله ساز است. به هر حال نظریه دیدگاه، موفق است. رجحان معرفتی از نگرش به چیزها از منظر آنها در موقعیتهای فرعی ناشی نمی شود، بلکه نسبتا از این منظر همراه با یک آگاهی نسبت به عوامل اجتماعی، سیاسی و ... که از وضعیت حمایت می کنند، می آید.
با اینکه اتقاد هکمن خارج از هدف است، او عناصر کلیدی را مشخص می نماید که اگر نظریه دیدگاه بخواهد مانند یک معرفت شناسی قابل دوام درک شود، مورد نیاز است که روشن گردند. چگونه یک داخلی/خارجی بودن ممکن است گونه هایی از رجحان معرفتی را ارائه کند و کدام دیدگاههای مربوط به کدام زمان، نیازمند اینند که مورد کاوش قرار گیرند. همانطور که در پایین مشاهده خواهیم کرد، آنهایی که در چنین توضیحاتی به کار گماشته شده اند، با تمرکز بر مساله عینیت چنین انجام داده اند. از منظر فلسفه علم، پرسش نخستین این است که کدام معرفت شناسی فمینیست، علم خوب و یا حداقل علم بهتر نسبت به علم تولید شده توسط روشهای دیگر، ارائه می کند. به هر حال بدون بعضی توافقها در مورد معیارهای علم خوب، نه فمینیستها و نه هیچ کس دیگری نمی تواند از این ادعا حمایت کند.
مساله اینکه چه روشی علم خوب تولید می کند برای بحث ارزشها در علم، محوری است. هر چند توافق کلی وجود دارد که علم خوب، عینی است و تکیه گاه مدرکی نیرومند دارد، اینکه این ملزومات به کجا می رسند، کمتر شفاف است. بحثهای در این مورد، منحصر به جدال میان فیلسوفان فمینیست علم و دیگران که خودشان را فمینیست نمی دانند، نمی شود. وقتی گواه، مناسب است؛ اینکه چطور وزن گذاری شود، دیگر ارزشهای معرفتی از قبیل سادگی و نیروی بیانگری تا چه حدی مورد بحث هستند. به این دلیل ارزیابی بعضی ادعاهای ساخته شده پیرامون معرفت شناسی فمینیست دشوار است.
بنابراین به عنوان مثال پینیک ( 2005 ) اظهار می دارد که حامیان نظریه دیدگاه ادعا کرده اند که علم خوب مستلزم روش شناسی فمینیست است.
هاردینگ ادعا می کند که طرح فمینیست نسبت به روشهای موجود برای نیل به اهداف معرفتی مشترک، بهتر عمل می کند. آن هدف معرفتی ویژه که مرکزی ثابت در انتقاد هاردینگ ( و معرفت شناسی جایگزین او ) می باشد، هدف معرفتی برای باورها و نظریه هایی است که دارای پایه مدرکی بالایی بر اساس استانداردهای عینی عقلانیت می باشند.
همانطور که خواهیم دید، آنچه منظور هاردینگ از عینیت است آن عینیتی نیست که اهداف معرفتی و اهداف اجتماعی غیر معرفتی یا مفهومی بتوانند بدون مراجعه به یکدیگر مورد موشکافی قرار گیرند. مسایل پیرامون عینیت و نقش ارزشها در علم، چه فمینیستی و چه از گونه های ارزشی دیگر، همه ستیزه گرانه ارزیابی ادعای هاردینگ را دشوار می سازند.
اگر بتوان نشان داد که نظریه دیدگاه، عینیت ارتقا یافته ای را فراهم می کند، آنگاه دلیلی وجود دارد که آنرا یک روش شناسی باارزش بدانیم، اما در غیر این صورت، تعبیری قابل دوام از عینیت– که نقشی برای ارزشهای اجتماعی در علم خوب را به رسمیت می شناسد - وجود دارد. آنچه در ادامه می آید سه صورت از عینیت است که با "دیدگاه" سازگارند و همچنین نشان می دهند که چطور "دیدگاه" می تواند عینیت را ارتقا بخشد و در نتیجه، علم را اصلاح نماید.
هاردینگ: عینیت قوی
دو تلاش تازه که متوجه موضوع عینیت و دیدگاه بوده اند، متعلق به هاردینگ و وایلی می باشند. هاردینگ، صورت مربوط به خودش را عینیت قوی می نامد و آنرا در مقابل آنچه عینی گرایی می نامد، قرار می دهد. عینی گرایی در دیدگاه او نوعی عینیت است که خواستار بی علاقگی، بی طرفی، و مخالف فردگرایی و مستقل از ارزش است. موافق نظر هاردینگ، منتقدان نظریه دیدگاه، ادعاهای آن را یا با عینی گرایی به نقد کشیده اند و یا با نژادپرستی و نسبی گرایی یکی گرفته اند. وقتی نظریه دیدگاه را بواسطه این ادعای دروغین مورد بازرسی قرار دهیم، اولین صدای شیپور به سوی انتقاداتی بلند می شود که آن را مترادف با دفاع از رجحان معرفتی زنان می دانند. شیپور دیگر ما را وادار می کند که امکان معرفت را بخاطر نتایج نسبی گرایانه در شک گرایی ترک گوییم. اگر ما این معمای غیر قابل حل را بپذیریم، آنگاه تنها راه رهایی عینی گرایی است، دیدگاهی که هاردینگ آنرا مترادف صورتی سنتی از عینیت می داند.
مشکل ما با عینی گرایی از آنجا نشات می گیرد که عینی گرایی قدرت معرفتی تمام ارزشهای زمینه ای را انکار می کند. می گوید نقش مثبتی که آنها گاه گاه بازی می کنند را نباید به حساب آورد. بنابراین به عنوان مثال هاردینگ خاطرنشان می سازد که بارها ادعا شده است که ارزشهای دموکراتیک برای معرفت سودمندتر از ارزشهای غیردموکراتیک هستند. اخیرا کیچر و لونگینو این مساله را بررسی کرده اند که چه چیزی پیرامون بعضی ارزشها – بیشتر ارزشهای دموکراتیک مورد توجه بودند – وجود دارد که به معرفت بهتر کمک می کند. هاردینگ، عینیت قوی را به عنوان جانشینی برای عینی گرایی پیشنهاد می کند تا این شکست را مورد توجه قرار دهد:
"عینیت قوی مستلزم این است که سابجکت معرفت در همان صفحه انتقادی و سببی که آبجکتهای معرفت در آن قرار دارند، جای بگیرند. پس عینیت قوی مستلزم چیزی است که ما می توانیم آنرا واکنش قوی بدانیم. آن تابع باورهایی به وسعت فرهنگ ( یا تقریبا به وسعت فرهنگ ) در هر صحنه تحقیق علمی است: در گزینش موضوعات، ساختمان فرضیه، طرح پژوهش ( شامل تشکیلات اجتماعات مورد پژوهش )، جمع آوری اطلاعات، تفسیر و طبقه بندی اطلاعات، تصمیمات مبنی بر اینکه چه زمانی پژوهش را متوقف سازیم، روشی که نتایج پژوهش، گزارش می شوند و مواردی از این قبیل."
قبول نقش ارزشها در تولید علم خوب وعلم بد، مسیری برای نیل به عینیت قوی را فراهم می نمایند. آنها با تمرکز بر سابجکت به عنوان قاطع معرفت، آشکارا سابجکت را، منظر و علایقش را و بازتابش بر نقشی که سابجکت در تولید معرفت بازی می کند را شناسایی می کنند. شناسایی آگاهانه این عوامل ما را قادر می سازد تا مقایسه کنیم و تعیین نماییم که کدام اجتماع از سابجکتها و کدامیک از ارزشهایشان معرفت بهتری را تولید می کنند. بنابراین معرفت بهتر وابسته به حذف فردگرایی ( باورها و ارزشها ) و پیروی از برخی ایدالهای دروغین عینی گرایی نیست. با اینکه هاردینگ تصدیق می کند که نظریه دیدگاه، درگیر نوعی نسبی گرایی است، اما ادعا می کند که این نسبی گرایی وابسته به جامعه شناسی و نه وابسته به معرفت شناسی است و بنابراین نوع نگران کننده ای نیست. او ادعا می کند که قضاوت ممکن است؛ خواه جهان را از دیدگاه گروهی ویژه مشاهده  کنیم نسبت به بعضی دیگر که این گروه را در نیل به اهدافشان، قادر می سازندو صورت موفقیت آمیزی از جهان نتیجه می دهند. این قضاوت یک ارزیابی عینیت قوی از نظریه است. از آنجا که سابجکتها خودشان در بخشی از تولید معرفت دخیلند، مفاهیمی که توسط آنها می آید نیز بایستی مورد مطالعه قرار گیرد.
"... یک مطالعه بسیار انتقادی دانشمندان و اجتماعاتشان، تنها از منظر آنهایی که زندگیشان در محدوده چنین اجتماعاتی قرار دارد، می تواند انجام پذیرد. بنابراین عینیت قوی مستلزم این است که دانشمندان و اجتماعاتشان را درون طرحهای پیشرو دموکراسی برای اسباب علمی و معرفتی درست مانند اسباب اخلاقی و اجتماعی، یکی کرد."
عینیت قوی نه تنها مستلزم "دیدگاه" است بلکه تعمیمی برای آن می باشد.
عینیت قوی، بسیاری از پرسشها را بی پاسخ می گذارد. بعنوان مثال، با چه معیارهایی می توانیم قضاوت کنیم که چه ارزشهایی بیشتر از دیگر ارزشها منجر به علم خوب می شوند؟ مثال نخستینی که هاردینگ ارایه می دهد این ادعاست که ایدالهای دموکراتیک منجر به علم بهتری می شوند. اما چگونه ارزشهای دموکراتیک منجر به موفقیت بزرگتری برای علم می شود؟ شاید لزومی نداشته باشد که معیارهای ثابت را شناسایی کنیم. انتخاب دیگر شاید این باشد که روش علمی را به مثابه نوعی رویه خودراه انداز قلمداد کنیم، جایی که ما استانداردهایی داریم که توسط آنها می توانیم داوری کنیم که چه نظریه هایی خوبند و هر گاه خوب کار نکنند، آن استانداردها را مورد تجدیدنظر قرار می دهیم. در این مسیر، روش شناسی رشد می کند. گسترش این اندیشه با نظریه هاردینگ در مورد عینیت قوی سازگار است و ممکن است به گزارش کاملتری راهنمایی کند.
گزارش هاردینگ، آشکارا به نقش اجتماع یا حداقل ارزیابی اجتماعی اشاره می کند. به هر حال، ارزیابی اینکه کدامیک از ارزشهای اجتماعی در تولید معرفت، سودمندتر هستند، مستلزم تمایز میان ارزشهای اجتماعی و ارزشهای معرفتی و آنگاه سنجش ارزشهای اجتماعی با معیارهای معرفتی است. بنابراین نیازمندیم که در مورد تمییز میان ارزشهای اجتماعی و معرفتی، روشن شویم. صورتی از عینیت که اشاره می کند چگونه ارزشها، نقشی را در شناسایی گواه و ارزیابی نظریه ها بازی می کنند و علاوه بر آن، به جستجوی ارزشهایی می پردازد که در تولید معرفت، بهتر هستند، فهم کاملتری را فراهم خواهد کرد. دو صورت بعدی، گامی به پیش، در جهت چنین راه حلی هستند.

ادامه دارد....