Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده
عینیت مبتنی بر مدل
من صورت سومی از عینیت را ارائه می کنم که مستلزم مشخص نمودن اجتماعی از معرفتی، غیر شناختی از شناختی نیست و اظهار می دارد که آنها به طرقی در هم پیچیده شده اند که چنین تمایزی را سست خواهد نمود. من این صورت را عینیت مبتنی بر مدل می نامم. من با این اندیشه شروع می کنم که اگر در ارتباط با علم، توسط مثالها بیندیشیم، پربارتر خواهد بود، ایده ای که با رد استاندارد یا "دیدگاه دریافتی" تئوری ها رشد می کند. صورتهای مدل – تئورتیک بر اساس بخشهای مختلف، متفاوتند، از این قبیل که در مورد چه مدلهایی بایستی به عنوان نمودهای ابتدایی فکر کنیم، مدلها چه جور ماهیتی دارند و سرانجام کدام خصوصیات مهم آنها بایستی از لحاظ زبان شناسی فهمیده شود. من در اینجا این بحثها را مطرح نمی کنم اگر چه تصدیق می نمایم که بایستی صورت کاملی فراهم شود. من مدلها را به عنوان نهادهای مقدماتی زبان شناسی نمی شناسم. اگرچه برخی ممکن است زبان شناسی باشند.
نیروی کلیدی صورتهای مدل – تئورتیک، تمرکز بر ملاحظات عملی است. مدلها واسطه هایی میان تئوری و جهان هستند. آنها بطور مقدماتی به عنوان ابزارها عمل می کنند و اگرچه به صورت جزئی، نمودی هستند، این نقش آنها در تمرین عملی است که بیشتر مهم می باشد. مدلها مفاهیمی از فعل و انفعال داخلی با جهان را فراهم می کنند و بدین سان، آنرا می شناسانند.
چگونه از مدلها به عینیت مبتنی بر مدل می رسیم؟ "دستون" و "گالیسون" خاطرنشان کرده اند که "همه علوم بایستی با مساله انتخاب و ترکیب آبجکتهای کارگر به عنوان ضدیت با آبجکتهای طبیعی بسیار فراوان و بسیار مختلف، سروکار داشته باشند." برای گرفتن آبجکتهای کارگر یا آنچه من آن را آبجکتهای معرفت علمی خواهم نامید، گزینه هایی می سازیم که بر کدام خصوصیات جهان طبیعی تمرکز کنیم و برای انجام این کار، آبجکتهای معرفت علمی را مدلبندی می کنیم.
تصمیم گیری در مورد اینکه کدام مشخصات جهان طبیعی در یک مدل، وارد می شوند، بطور بخشی، در انتخابهای پیشین، تحمیل شده است. معرفت زمینه ای سبب می شود باور کنیم که بعضی از خصوصیات بیشتر از دیگر خصوصیات به علایق ما وابسته هستند. ما مشخصه هایی را انتخاب می کنیم که به ما اجازه پاسخ به پرسشهایی را می دهند که از قبل برای ما مطرح بوده اند. این پرسشها تجلی علایق ما هستند و بخاطر آن علایق است که ما بر جنبه های معینی از هستی بیش از دیگر جنبه ها تاکید و تمرکز می کنیم.
این پرسش که کدامیک از خصوصیات "درست" هستند، پرسشی مبتنی بر تجربه است. آیا مدلسازی ما را قادر خواهد ساخت که هر آنچه می خواهیم در جهان انجام دهیم؟ آیا قادر هستیم با موفقیت به اهدافمان برسیم و به علایقمان توجه کنیم؟ ساختن مدل و ساختن آبجکتهای علمی با هم پیش می روند و زمان را پشت سر می گذارند. ما از طریق مدل با جهان ارتباط متقابل داریم و هر دو از آن استفاده کرده و آنرا اصلاح می کنند. همچنانکه تصمیم می گیریم که کدامیک از خصوصیات انتخاب شده برای نیل به اهدافمان برتری دارند و کدام خیر، انتقالها، تعدیلها و حتی "انقلابهای" محتمل رخ می دهند. مدلها تغییر می یابند درحالیکه علایق ما ادامه می دهند، یا ما در رسیدن به اهدافمان با شکست مواجه می شویم، یا علایق ما و اهداف مرتبط با آنها تغییر پیدا می کنند. یک نظریه فراگیر می تواند در انتخاب مدلها، راهنمایی کند و محدودیت بگذارد با این عمل که تنها به گونه های معینی از آبجکتها اجازه دهد که مدلبندی شوند.
از آنجا که مدلها، ابزارهایی هستند مانند هر ابزار دیگری، هر کدام برای مقصود معینی طرح می شوند. مدلسازی مستلزم گزینشهایی در مورد جهان است. ما بر خصوصیاتی تمرکز می کنیم که باور داریم با امیال ما همسویی بیشتری دارند. بعنوان نتیجه، آنچه باارزش می دانیم بخش کاملی از ساختن مدل است. در این راه، ارزشها بصورت عام، برای علم و تلقی ما از جهان مناسب هستند. عینیت مبتنی بر مدل، ما را هدایت می کند تا ارزشهای اجتماعی را به عنوان دسته ای از عوامل هدایت گر در گزینه های ما از مشخصه ها، محک بزنیم.
عینیت مبتنی بر مدل مستلزم تمایز عالمگیر میان ارزشهای معرفتی/غیرمعرفتی، ارزشهای شناختی/غیر شناختی یا ارزشهای شناختی/ساختمانی نیست. من اظهار می دارم که مدلسازی همواره با ارزشها درگیر است و در نتیجه در تمام مدلها، برتری میان ارزشها بازتاب می یابد. اگر شخصی ارزشها را ثابت نگهدارد، شخصی دیگر ممکن است میان معیارهای معرفتی تمایز قائل شود و بطور مشابه اگر شخصی معیارهای معرفتی را ثابت نگهدارد، ما می توانیم میان معیارهای اجتماعی تمایز قائل شویم. در هر حال، این تمایزها می توانند تنها در زمینه های خاصی شکل گیرند و موضعی هستند. لذا من یک تمایز عالمگیر را رد می کنم. وقتی ارزشها وارد آبجکتهایی بسیار متصور می شوند، وقتی آنها به آبجکتهای علمی مطالعه شکل می دهند، به صورت اضافات یا عوامل اجتماعی تاثیرگذار بر قضاوتهای ما در پدیرش نظریه ها عمل نمی کنند، بلکه بخشی اساسی در معرفت هستند و نیازمند اینند که هر چه بیشتر شناخته شده و مورد آزمایش قرار گیرند. اینگونه نیست که بگوییم ارزشها به آبجکتهای جهان ما شکل می دهند، باید توجه داشت که آبجکتهای مدلبندی شده علم و آبجکتهای جهان ما یکی نیستند ( به یاد آورید که مدلها نقش میانجی را دارند )، به هر حال، موفقیت مدل به دقت تناسب میان آن و جهان بستگی دارد. مدل بایستی مبتنی باشد بر خواص راستین آبجکتها در جهان و خواصی که به هدف ما وابسته است، هدفی که برای آن مدلسازی می کنیم.
اندیشیدن به تولید معرفت علمی با ساختن مدل، همچنین مفهومی را برای درک اینکه چه چیزی ممکن است از دیدگاه فمینیست، باارزش باشد، فراهم می سازد. "دیدگاه"، یک آگاهی آشکار از علایق را می طلبد، آنگونه که در ساختن مدلهای جهان و حقانیت نقششان مورد استفاده قرار می گیرند. وقتی از نظریه دیدگاه استفاده می کنیم، تولیدی علم برای زنان است، این ایده که معرفت ابزاری است و در خدمت علایق گروه خاصی است، واضح است. مدلی که یک نظریه پرداز دیدگاه از آن دفاع می کند، مدلی از جهان اجتماعی است با خصوصیاتی که دست به دست هم می دهند تا از ارتباطهای نیرومندی حمایت کنند که زنان را در موقعیتهای فرمانبرداری نگه می دارند، این آشکار و واضح است. مقصود از انجام آن، فراهم نمودن معرفتی است که زنان را قادر خواهد ساخت تا مسیرشان را در طول آن طی کنند و سرانجام این ارتباطهای نیرومند را دگرگون سازند.
برای اینکه ببینیم چگونه نظریه دیدگاه ممکن است در مسیری کار کند که خصوصیات صورت وایلی را با خصوصیات عینیت مبتنی بر مدل در هم آمیزد، مثال زیر را ملاحظه نمایید:
یک پزشک انسان شناس به نام "شیپر هاگس"، خاطرنشان می کند که پیوند میان مادر و فرزند، فرهنگی تربیتی است. او در کتابش "مرگ بدون گریه" (1992) این وضعیت را بر اساس حوزه شغلی اش طی دهه 80 در شهر کوچکی واقع در شمال برزیل به نام "آلتو"، شرح می دهد. وقتی تحقیقش را آغاز نمود، مادری و قید مادر/کودک را طبیعی در نظر گرفت. اما ارتباط متقابل و درگیری اجتماعی او با زنان آلتو، او را بر آن داشت که باور کند زنان در نرخ مرگ و میر کودکان شرکت دارند، با شناختن برخی از اطفال به عنوان سرنوشت تا پیشرفت کنند و برخی دیگر با عنوان ملاقات کنندگان در مسیرشان به مکانی دیگر. وقتی او مبتکرانه به مساله مرگ و میر کودکان در آلتو نزدیک شد، باور کرد که سبب اصلی مرگ و میر بالای کودکان در آنجا، کمیابی و فقر در آنجاست. این اوضاع منجر به رژیم نامرغوب غذایی برای کودکان می شود و در نتیجه باعث بیماری می شود. با در نظر گرفتن این اسباب، او و دیگران معتقد شدند که نسبتا آسان باشد که به این مساله، حداقل در حالات فردی، از جنبه "رهانیدن" نگاه کنند. کودکان گرفتار سوء تغذیه، با مداخله می توانند به سلامتی باز گردند. این مداخلات، مدت کوتاهی دارند. کودکان به خانه هایشان بازمی گردند و به نسبت خیلی زیاد می میرند حتی اگر منبع غذایی کافی برای خانواده موجود باشد. شیپر هاگس استدلال می کند که اگر مادری واکنشی منحصرا طبیعی برای تمام مادران نسبت به همه کودکان باشد، توضیح چنین مرگ و میرهایی دشوار خواهد بود. او خاطرنشان می کند که نقشی که فرهنگ و تربیت آلتو در شکل دادن به مادری بازی می کند را بایستی مورد توجه قرار داد. رابطه متقابل زنان آلتو هم با فرزندانشان و هم با خودشان، نشان می دهد که بهتر است مادری بعنوان یک پدیده فرهنگی تربیتی مدل بندی شود تا یک قید طبیعی محض که در اولین سنین کودکی بواسطه رابطه متقابل "طبیعی" و ویژه میان مادر و فرزند ( پرستاری، غذا دادن، حمام کردن و ... ) شکل می گیرد. در وضعیت کودکان آلتو، این قید به صورت خودکار از بدو تولد شکل نمی گیرد، اما تحت شرایط خاصی است که با عنوان مناسب در محدوده فرهنگ و تربیت شناخته می شود.
میان دو مدل قابل رقابتی که شیپر هاگس ملاحظه می کند (مادری طبیعی و مادری فرهنگی تربیتی )، هرکدام می توانند با گواه تجربی، سازگار باشند. این ممکن است که مادری را بعنوان رابطه ای طبیعی میان مادر و فرزند، محفوظ نگاه داریم و به رفتار زنان آلتو به گونه ای بنگریم که آنها در مقامی هستند که درد فقدان که واقعیت محیط اطرافشان است را می خواهند به کودکانشان درس بدهند. می توان بحث کرد که این صورت از مادری – صورتی که می خواهد جهانی و طبیعی باشد – پتانسیلی برای وسعت بیشتر دارد. از طرف دیگر، شاید این رجحانپذیرتر باشد که شایستگی تجربی را از لحاظ عمقی درست در برابر عرضی، بیشینه سازیم ( وفاداری به جزئیات، در این وضع، جزئیات راههایی که فعالیتهای روزانه در زمینه فرهنگی تربیتی خاص آلتو انجام می دهند ). در اینجا رقابت ارزشهای معرفتی را داریم. از آنجا که یکی از اهداف، یافتن سیاستی است که بواسطه آن، وضعیت زندگی مردم آلتو اصلاح شود؛ آن ارزشهای سیاسی خاطرنشان می کنند که صورت فرهنگی تربیتی مادری را ترجیح می دهند. مدل دیگر در دستیابی به این هدف، مانند این یکی موفقیت آمیز نیست. تمرکز بر جزئیات رابطه اشخاص که سازنده فرهنگ است، به عمق شایستگی تجربی بیشتر از عرض آن توجه دارد و برای خدمت به این اهداف سیاسی، بهتر است.
تجزیه و تحلیل فوق، همچنین شایسته این است که در مورد گواه بپرسد. وایلی اظهار می دارد که یک منفعت محتمل روشهای دیدگاه این است که دیدگاه می تواند دستیابی به گواه را میسر سازد که شاید در غیر این صورت، این دستیابی امکانپذیر نباشد. در عمل شیپر هاگس، دو روش وجود دارد که در هر کدام از آنها، دستیابی به گواه مطرح است. نخست، او به ما می گوید پس از گذشت یک سال اول در حوزه کاری اش با زنانی مواجه شد که اطلاع دادند که با او در عمل آینده اش همکاری نخواهند کرد مگر آنکه در منازعات سیاسی با آنها شرکت کند.
بنابراین اگر او در منازعات زنان برای اصلاح زندگیشان وارد نمی شد، می بایستی لفظا دستیابی به گواه مناسب را انکار می کرد. اگرچه این بدان معنا نیست که دقیقا دیدگاه آنها را داشته باشد اما حداقل یکی از شرایط لازم برای انجام این عمل است. ولی اینجا معنی دوم دلپذیرتری وجود دارد که با آن، دیدگاه دستیابی به گواه را فراهم می سازد. این معلوم است که چیزی که گواه ارائه می دهد، فهمی ویژه از پدیده است. اگر حتی مدلی از مادری با آن منحصرا طبیعی رفتار کند، آنگاه باز بر ما واضح نیست که آنچه یک زن در مورد کودکانش می گوید مربوط به مادری اش باشد. وقتی عناصر فرهنگی به همان نسبت در نظر گرفته شوند و در مدل وارد گردند، آنگاه محاورات زنان در مورد کودکانشان و در مورد خود- شان در ارتباط با آنها ربط پیدا می کند، این محاورات بخشی از اساس فرهنگ و تربیت هستند. مطابقا، این محاورات بخشی از گواهی می شوند که هاگس در صورتش از آن استفاده می کند. هم گفتگوی مادر- ان و هم جزئیات خاص روشهایی که آنها با کودکانشان و با دیگر زنان ارتباط متقابل دارند، گواه مناسبی برای صورتی است که توضیح می دهد که چگونه زنان آلتو در طول زمان با فرزندانشان پیوندی شکل می دهند که نه غیرارادی و نه طبیعی است. زنان کودکانشان را به عنوان "ملاقات کنندگان" معرفی می کنند و شاید آنها را گریه کنان در اتاقی دور از خانواده، ترک کنند تا گذرشان از این دنیا را آسان سازند. آنها خودشان توضیح می دهند که این بچه ها را قربانی می کنند تا دیگران که بنیه قوی تری دارند، بیشتر زنده بمانند. برای مشاهده این محاورات به عنوان گواه، بایستی جهان را از دیدگاه این زنان ببینیم. این نمودی از استعمال روش دیدگاه است. همچنین به عنوان یک داخلی/بیرونی، هاگس مشاهده می کند که چگونه درک آنها توسط ساختارهای فرهنگی، شکل گرفته است.
این اظهار نظر هاگس که مدل فرهنگی تربیتی مادری، صورتی بهتر فراهم مینماید، نبایستی این طور تعبیر شود که صورتی دارای شایستگی تجربی بیشتری نسبت به دیگری است. بلکه او خواستار استعمال هر دو مدل است که یکی بیشتر از دیگری موفقیت آمیز است. اما این اظهارنظر وابسته به آن است که اصلاح زندگی زنان و کودکان آلتو را به عنوان ارزشی اساسی بپذیریم. وقتی یک مدل بر دیگری برتری می یابد که برای دستیابی به اهداف خواسته شده، بهتر عمل کند.
اما در مورد مساله نسبی گرایی چه می گوید؟ آیا عینیت مبتنی بر مدل، ظاهر می شود تا علم را و ابسته به علایق و اهداف سازد و به شکل مساله سازی نسبی گرایانه باشد؟ اگرچه مدلها بر اساس علایق و ارزشهایی که به این علایق شکل می دهند، انتخاب می شوند، اما سرانجام این قیدهای تجربی ارزشها است که اصول اساسی عینیت را بنیان می نهد. بنابراین معرفت عینی مبتنی بر مدل بواسطه ارزشها، از خطر استانداردهای مستقل از ارزش مفروض برای معرفت، در امان می ماند. تنها زمانی از نسبی- گرایی زیان آور اجتناب می کنیم که امکان ادعاهای عینی در مورد ارزشها را داشته باشیم. اگرچه این امر متنازع فیه است، اما خطی است که من پیشنهاد می کنم تا مورد پیگیری قرار گیرد. چیزهایی هست که ما به عنوان موجودات انسانی بایستی برای آنها ارزش قائل شویم، زیرا در واقع، بعضی از شرایط محیطی انسانها را قادر به پیشرفت می سازند و برخی دیگر برعکس آنها را از پیشرفت بازمی دارند. در مجموعه خاصی از شرایط مرزی، "پیشرفت" می تواند تعابیر و تعاریف محتمل زیادی داشته باشد، اما مقررات مینیمم معینی و جود دارد. ما نیازمند نیازهای اساسی هستیم تا زنده بمانیم، نیازهایی از قبیل غذا، پناهگاه و مصاحبت انسانی. بطور کمینه، هرگاه مدلهای ما در محدوده برآوردن این نیازها ساخته می شود، آنگاه علم ما عینی است زیرا آبجکتهای مدل بندی شده ما قادر به فعل و انفعال موفق با جهان هستند. وقتی ما با موفقیت این آبجکتها را مدل بندی می کنیم، بیشتر قادر به دستیابی به اهدافمان خواهیم بود.
عینیت مبتنی بر مدل، علم و ارزشها را به جایگاه واقعی شان برمی گرداند. در عوض این پرسش که چگونه علم می تواند عینی باشد، با وجود اینکه ارزشها نقش دقیقی را در تولید معرفت بازی می کنند ما بایستی در مورد عینیت ادعاهای ارزشی، سوالهایی را مطرح کنیم. بایستی ارزشهایی که عینی گرایانه مبنای پروژه قرار گرفته اند را در دست بگیریم و به فعالیت واداریم تا برای موجودات انسانی بهتر عمل کنند و به انسانها اجازه دهند تا به اهدافشان که به پیشرفتشان گره خورده است، دست یابند. فمینیستها باور دارند که پروژه هایی که تاثیرات اجتماعی جنسیت را به رسمیت می شناسند و هر جا این تاثیرات منفی هستند، آنها را درست می کنند، پروژه هایی هستند که علم بهتری را تولید خواهند کرد. مساله این نیست که چطور وقتی ارزشها وارد می شوند، علم می تواند عینی باقی بماند، بلکه مساله این است که کدامیک از ارزشها به ما عینیت را با تمام معنایش عطا خواهد کرد. استانداردی که با آن عینیت علم را اندازه می گیریم این است که کدامیک از مدلهایی که اتخاذ می کنیم در واقع منجر به پیشرفت انسانی می شود. اگر چنین باشد پس ما با موفقیت، آبجکتها و رابطه شان با ما را در تسخیر خود داریم.
عینیت مبتنی بر مدل با عینیت سنتی مستقل از ارزش، تفاوت دارد. از آنجا که عینیت بعضی اوقات به صحت ادعاهای معرفتی متصل است، پرسشهای پراگماتیک ( عملی، واقع گرایانه ) در مورد موفقیت مدل در اینجا بیشتر اهمیت دارد. پس صورتی که من ارائه کرده ام، پراگماتیک است. علاوه بر این، یک صورت کمینه گرا است، بدین معنا که جهان بر مدلها فشار وارد می کند ( همه مدلها به یک اندازه موفق نیستند ) و بعضی از مدلها تحت فشار تجربی از رده خارج می شوند. تاییدات معرفت شناسانه نسبت به عینیت مبتنی بر مدل، در این دیدگاه که عقلانیت یک محدودکننده می باشد، جای دارند. در محدوده عقلانیت ممکن است تعدادی از اختیارات برای مدلهای خوب موجود باشد، بر اساس معیارهای من، همه آنها عینی خواهند بود. این صورت همچنین مستلزم این است که ما نسبت به آبجکتهای مدل بندی شده معرفت علمی بعنوان آبجکتهای متفاوت از آبجکتهای جهان، آگاهی داشته باشیم. شناسایی این تفاوت و نقشی که پژوهشگران در مدل بندی این آبجکتها بازی می کنند، مستلزم تشخیص مداوم میان مدل و جهان است. سرانجام عینیت مبتنی بر مدل، آبجکتیو است، زیرا مستلزم آن است که ارزشهایی که ساخت مدل را هدایت می کنند، تابع همان قیدها باشند. مدل بایستی به عنوان ابزاری برای دستیابی به اهدافمان عمل کند.
ادامه دارد...