مطلب زیر را حدود سه سال پیش به عنوان یک پروژه درسی در گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف ارایه نمودم:
فلسفه علم فمینیست، "دیدگاه" و معرفت
Sharon Crasnow
مجیده قاضی زاده
چکیده
فلسفه علم فمینیست در موارد متعددی مورد نقد قرار گرفته است. از یک سو مدعی شده اند که منجر به بدترین نوع نسبی گرایی می شود؛ چرا که تعهد به فمینیسم در نگاه اول با عینیت علمی در تضاد است. از طرف دیگر، وقتی منتقدان تصدیق می کنند که ممکن است ارزش اندکی در عمل فمینیست ها وجود داشته باشد، توضیح می دهند که چیزی مخصوصا فمینیست در مورد گزارشهایشان وجود ندارد. من استدلال می کنم که به واسطه فهمی بهتر از عمل رایج در معرفت شناسی فمینیست، می توان هر دو انتقاد را مورد خطاب قرار داد. من آزمونی از نظریه دیدگاه را به عنوان مثال پیشنهاد می کنم. هاردینگ و وایلی روشهایی را پیشنهاد کرده اند که با آنها می توان مساله عینیت را مورد توجه قرار داد. این دو به همراه راهکار سوم "عینیت مبتنی بر مدلسازی" نشان می دهند که مفهوم واضحی وجود دارد که با آن می توان درک کرد که چگونه یک نظریه دیدگاه هم در فهمی بهتر از معرفت علمی و هم در فراهم نمودن یک معرفت شناسی فمینیست شرکت می کند.
مقدمه
فمینیسم یک نهضت سیاسی پویاست که در واکنش به رویدادهای متغیر تاریخی و اجتماعی شکل گرفت. به عنوان پیامد این تاریخچه، در مورد اینکه طرح فمینیسم مستلزم چه چیزی است، عقاید مختلفی وجود دارد. معرفت شناسی فمینیست در درون فمینیسم، شاهد نزاعات خودش بوده است. این مبارزه با جنگهای علمی و وابستگی قابل ملاحظه معرفت شناسی فمینیست و فلسفه علم فمینیست با ساختار گرایی اجتماعی و همتای فرضی آن، نسبی گرایی در ارتباط بوده است. این دریافت توسط مناظرات داخلی پیرامون امکان "علم فمینیست جانشین"، علمی منحصر به فرد و متفاوت وشاید با روش شناسی بدیلی برای علم، از بطن فمینیسم تقویت شده است.
برای کسانی که متوجه موفقیت علم مدرن و روش شناسی هایش هستند، اینکه این دانش جانشین چگونه ممکن است به نظر برسد، یک معماست. آیا موفقیت علم مدرن، در اندازه بزرگی ناشی از عینیت، بی غرضی، بی طرفی، استقلال و بی توجهی به موقعیتهای اجتماعی و ارزشهایی مجسم شده توسط آنها نمی باشد؟ و آیا این عینیت توسط تبعیت از روشهای استوار بر استانداردهای پژوهش عقلانی که از عوامل اجتماعی و رویدادهای سیاسی مستقل می باشد، تضمین نشده است؟ اگر چنین است پس زمانی که معرفت شناسی فمینیست در مورد روش علمی، استانداردهای عقلانیت و نقشی که جنسیت در تولید علم بازی می کند، سوالاتی مطرح می کند در واقع با تعریف سنتی عینیت درگیر می شود. در نتیجه منتقدان بسیاری دلیل می آورند که معرفت شناسی فمینیست متناقض است.
نبایستی با نوشته های مربوط به معرفت شناسی فمینیست به عنوان بیان تنها یک موضع رفتار کرد و همچنین با این سرعت به بهانه یک تناقض و یا دلایل اشتباه، آنها را رد نمود. زیرا معرفت شناسی فمینیست، عرصه پرباری برای اکتشاف عینیت علمی و نقش ارزشها در علم بوده است. به علاوه، همچنان که سالها سپری شدند، این ایده که فمینیسم می بایست علمی جانشین را فراهم کند، مورد بازنگری قرار گرفت. کار اخیر فمینیست بیشتر شبیه جستجوی اصلاح، بازنگری، یا به طور ساده بازاندیشی مفاهیم کلیدی است. آنچنان که هاردینگ تعبیر می کند: "نظریه پردازان طراز اول فمینیسم تلاش نمی کنند که مجموعه ای از وظایف یک جنس را با جنس دیگر عوض کنند..." یا به عبارت دیگر مرد محوری جای خود را به زن محوری بدهد. فلسفه علم فمینیست، این دیدگاه نیست که یک علم فمینیست، بایستی علمی مربوط به جنس زن و یا زنانه باشد. بعلاوه لزومی ندارد که سهیم شدن فمینیست در فلسفه علم، رادیکالی یا منحصرا فمینیست باشد. فلسفه علم فمینیست آمده است تا وسیع تر از آنچه به عنوان فراهم نمودن بینش به درون ماهیت معرفت علمی، معنی می کنند، تلقی شود، با در نظر گرفتن نقشی که ارزشهای اجتماعی در معرفت علمی بازی می کنند. برای انجام این منظور، فمینیستها با بازتوصیف عینیت علم و توصیه های بهنجار، گزینه های جانشینی را برای مفاهیم سنتی عینیت پیشنهاد می کنند.
من با کمک نظریه دیدگاه – یکی از کاندیداهای معرفت شناسی فمینیست که بیشتر مورد بحث قرار گرفته است – به جستجوی سهم بزرگتری برای معرفت شناسی فمینیست در فهم عینیت علمی و نقش ارزشها در علم خواهم پرداخت. روشهای "دیدگاه" پیشنهاد شده اند، مورد انتقاد قرار گرفته اند و طی سی سال اخیر اصلاح شده اند و منتقدان و مدافعان چیره دستی دارند. بنابراین، نظریه دیدگاه، یکی از امید بخش ترین راهها را برای این کاوش عرضه می کند. بعلاوه روشهای "دیدگاه" آشکارا توسط بسیاری از جامعه شناسان فمینیست پذیرفته شده است و به عنوان نظریه اجتماعی و روش شناسی رایج بویژه در جامعه شناسی و انسان شناسی آموخته شده است. نظریه دیدگاه به عنوان مثال، بینش نسبت به مفهوم عینیت، نقش اجتماع در علم و ارتباط میان معرفت کاربردی و معرفت نظری را فراهم می کند. من در هر کدام از این حیطه ها کاوش خواهم نمود.
معرفت شناسی فمینیست
طبقه بندی معرفت شناسی های فمینیست از جانب سندرا هاردینگ به تجربه گرایی فمینیست، نظریه دیدگاه و پست مدرنیسم، دسته های واضح و مانعة الجمع را فراهم نمی کند، بلکه چارچوبی مفید برای فهم برخی از انتقادات وارد بر معرفت شناسی فمینیست پیشنهاد می کند. از منظر معرفت شناسی سنتی انگلوساکسون، پست مدرنیسم ناخوشایندترین دسته می باشد، درست به همانگونه که با نسبی گرایی معرفتی که بسیاری از امکانهای معرفت را تهدید می نماید، ترادف نزدیکتری دارد. بعضی اوقات منتقدان معرفت شناسی فمینیست، آنرا دقیقا با پست مدرنیسم یکی می گیرند، اما این قرائتها در شناخت تفاوت میان طرز کارها در معرفت شناسی فمینیست مکررا با شکست مواجه می شوند. اگر چه هاردینگ، هاراوی و دیگران تصدیق می کنند که عناصری از فن انتقاد پست مدرن را می پذیرند، اما آن نسبی گرایی که پست مدرنیسم با آن وابستگی دارد را قبول نمی کنند. هیچکدام از هاردینگ و هاراوی باور ندارند که عدم پذیرش این اندیشه که معرفت به طریقی دیدگاه خداوند نسبت به جهان را فراهم می کند، ما را متعهد به نسبی گرایی می کند. حتی اگر وضعیت بدین گونه بود که تمام معرفت شناسی های فمینیست، پست مدرنیسم را می پذیرفتند، باز رد معرفت شناسی های فمینیست به جا نبود زیرا رد عمده فمینیسم پست مدرن بر مبنای تقسیم بندی دروغین میان مدرنیست و غیر مدرنیست می باشد. رورتی و دیگران استدلال کرده اند که برای این طرز فکر که معرفت آنگونه که تصور مدرنیست از عینیت است، جایگزینهایی وجود دارد. بعنوان مثال فلسفه عملی می تواند جانشینی برای هر دوی معرفت شناسی مدرنیست و معرفت شناسی پست مدرنیست فراهم کند. کلوف در سال 2003 این اصل را بویژه با احترام به معرفت شناسی فمینیست بنا نهاده است و در نتیجه استنتاج می کند که اگر منظور ما از معرفت شناسی یک معرفت شناسی نمایشی مدرنیست است، پس فمینیستها به معرفت شناسی نیاز ندارند. بنابراین مادامی که کاوش در پست مدرنیسم ممکن است ارزنده باشد، منفعت عمده می تواند با انگیختن فهم جایگزینی از معرفت شناسی حاصل شود.
در انتهای دیگر طیف، تجربه گرایی فمینیست کمتر از دسته های دیگر مورد اعتراض واقع شده است، حداقل اینکه هر چه باشد، یک تجربه گرایی است که گونه ای کاملا محترم از معرفت شناسی انگاشته می شود. اما نتایج بسیار معقول آن یکی دیگر از اشکالات مربوط به معرفت شناسی فمینیست است و آن سهل انگاری است. چه چیز در مورد این معرفت شناسی مخصوصا فمینیست است؟ به عنوان مثال گزارش مفهومی هلن لونگینو از گواه در علم به عنوان معرفت اجتماعی شاید شناخته شده ترین نمونه از آنچه ممکن است به عنوان تجربه گرایی فمینیست تعبیر شود، باشد. او صورتی از گواه را ارائه می کند که توضیح می دهد چگونه ارزشهای اجتماعی مانند ارزشهای فمینیستی می تواند بخشی از مفادی باشد که تعیین می کند چه چیزی گواه به شمار می آید. اما در کتابش "سرنوشت معرفت" به اینکه در گزارشهایش چیزی مخصوصا فمینیست وجود دارد، هیچ اشاره ای نشده است. ممکن است ارزشهای فمینیستی در زمره آن ارزشهایی که وارد صحنه می شوند، باشند اما در این مورد هیچ الزامی وجود ندارد. بنابراین با اینکه تجربه گرایی فمینیست کمتر مساله ساز بوده است، از طرف دیگر کمتر ماهیت فمینیستی دارد.
بنابرین پست مدرنیسم به عنوان چیزی غیر از معرفت شناسی پدیدار می شود و تجربه گرایی فمینیست در ظاهری غیر فمینیست نمایان می گردد. پس تنها نظریه دیدگاه باقی می ماند. نظریه پردازان و شاغلان نظامهای مختلف ( جامعه شناسی، علم سیاست، انسان شناسی، فلسفه ) و عقاید مختلف ( مارکسیست، فمینیست ) از نظریه دیدگاه دفاع کرده اند. چیزی که در مورد دست یافته های نظریه دیدگاه فمینیست است نسبت به همان در تجربه گرایی فمینیست، واضح تر به نظر می رسد، اگر چه باز کاملا شفاف نیست. مدافعان نظریه دیدگاه به طرق مختلف آنرا به عنوان ابزاری در فراهم نمودن معرفت برای زنان، توسط زنان و از دیدگاه زنان توصیف می کنند، ولی اینکه چنین معرفتی چیست و می خواهد چه چیزی را برای یا از جانب دیدگاه زنان بیان نماید، غیر واضح است. با این حال نظریه دیدگاه، معبر فمینیستی صریح تر و قابل شناسایی تری را بر جای می گذارد و همچنین به درون نقشی که فمینیسم در رسیدگی به ارزشها و معرفت علمی می تواند بازی کند، دریچه ای می گشاید.
ادامه دارد....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر