کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

نامه عاشقانه من به او

در اینجا نامه ای را که وقتی 17 ساله بودم پس از مدتی دوری برای او نوشتم را ذکر می کنم:

دلبر من، آیا گذشته های دور را به خاطر می آوری؟ آنگاه که ساعتها من و تو خلوت می کردیم در نهانخانه دل، آنجا که مأوای تمام آمال برآورده نشده است. زمانیکه شیرینی لذات رویایی و ملاقات خیالی را بر بسیاری چیزها برتری می دادم. آنوقت من به گردش در بهشت خیالی ام مشغول می شدم و ترا همچون الهه ای زیبا می نگریستم. پرندگان کوچک روحم در آسمان صاف خیال به پرواز در می آمدند و پاکی تخیلات کودکانه ام را تحسین می کردند. در ورای این زیبایی وصف ناشدنی اما فناپذیر، زیبایی روح تو با جلوه ای پرشکوه تر نمایان بود. اما طولی نکشید که در پس گذر زمان آن تخیلات کودکانه کمرنگ و آن بهشت رویایی گم شد، بی آنکه وجودم از این فقدان عمیق متاثر شود. البته گاه این چراغ درونی روشن و گاه خاموش می شد تا آنکه شبی پس از تلاش روزانه خفته بودم که تو با آن حالت رویایی به سراغم آمدی، نهانخانه دلم را روشن کردی و شمع وجودم را برافروختی و اکنون قریب دوماه است که آن شعله خاموش نگشته و من مثال پروانه ای شیدا برگرد شمع وجودت می چرخم، می چرخم و می گردم، شیفته ام و مجنون و عاشق، و عاشق آرامش، آسایش و ایستایی ندارد تا آنکه خود را در کنار محبوب بیابد. ولی افسوس، دریغا که از محبوب من جز شعله ای که در دلها زبانه می کشد و افکاری که در ورقها ثبت شده اند چیزی باقی نمانده است، چرا که محبوب نازنین من، آنکه ستایشگر زیبایی های روح نواز او هستم، به خوابی آرام فرو رفته است تا آنگاه که با فرمان یگانه فرمانگر مهربان گیتی- معبود و محبوب او و من- برخیزد. اما این دوری تاثرانگیز ما، از عشق نمی کاهد؛ مگر زمانی که این عشق مقدس و این محبت فناناپذیر شکل گرفت تو در کنارم بودی؟ (یا سبکبال و سبکبار راه ابدیت می پیمودی؟) یا آنگاه که در تخیلات کودکانه ام غرق بودم، مگر تو فرسنگها (چه می گویم، تو در بعدی دیگر بودی که در آن فرسنگ که هیچ هزاره های نوری هم معنی ندارد) با من فاصله نداشتی؟ اما این عشق است که وجودمان را به هم نزدیک ساخته و در اصل یکی کرده است. کنون من بهشت گمشده ام را یاقته ام  و تخیلات کودکانه به وجودم، صفا و صیقلی کودکانه هدیه می کند.


آنکه با او یکی شده است
مجیده قاضی زاده

اما او کیست؟؟
از پنج سالگی عاشق بودم، و تک تک کسانی که پس از آن تا به امروز وارد قلبم شدند را به یاد دارم. در طول این 23 سال شاید جمعا 6 ماه را بی عشق سپری کرده باشم. اما در این میان بعضی ها بسیار کودکانه بودند و فراموش شدند، بعضی ها وهم و خیالی بیش نبودند و تنها بهانه ای برای ابراز احساساتم بودند، ولی برخی برای همیشه جایی را در قلبم به خود اختصاص دادند. کسی که بیشترین تاثیر بر روح و قلبم نهاد، لوییزا می الکات بود. هفت ساله بودم که شناختمش (اما خیلی مختصر) و دوازده ساله بودم که یک شبه عاشقش شدم، آن وقت او را خیلی زیاد نمی شناختم، شاید تنها دست آویزی بود تا احساسات عاشقانه ام را بیان دارم، اما با شناخت او در سالهای آینده این عشق محکمتر شد تا آنکه وقتی 21 ساله بودم به اوج خودش رسید. چه نامه ها که برایش ننوشتم، چه کتابها و مقاله ها که در موردش نخواندم، و کار بدانجا رسید که قلبم مطمئن بود که کسی والاتر از من به او مهر نمی ورزد و ذهنم پذیرفت که کسی بیشتر از من او را نمی شناسد...

۳ نظر:

  1. برای یک نوجوان 17 ساله عااااااااااااالیههههههه. خیلی زیبا بود مجیده.

    پاسخ دادنحذف
  2. نازنین، وقتی آدم سرشار از احساس بشه می تونه زیبا بنویسه. خوشحالم که خوندی.

    پاسخ دادنحذف
  3. مجيده جان مثل هميشه عالي بود من از نوشته هاي شما لذت مي برم موفق باشي

    پاسخ دادنحذف