کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

و چنین به پایان می رسد

سروده ویتا سکویل وست/
ترجمه مجیده

و چنین به پایان می رسد،
ما که معشوقه هم بودیم، می توانیم دوست هم باشیم.
من چند هفته ای فرصت داشتم تا قلبم را بسان پولاد محکم کنم
و به خود بیاموزم تا
تنها محبت و شفقتی هشیارانه داشته باشم
چیزی که یک وقتی شیرینی اشتیاق بود .
فکر نکرده بودم تماس تو خواهد آمد
تا موسیقی ما را خاموش گرداند،
دیدار تو زهی را دستکاری کرد
که هنوز مرتعش و چالاک بود، هنوز می توانست بسراید
وقتی من با اشتیاق و بی صبرانه باید انتظار تو را بکشم
یا کنار دروازه از تو جدا شوم.
تو مرا ضعیف و خام انگاشتی.
من خیال نکرده بودم تو،
تو که روزهایم، شبهایم، قلبم، زندگیم را با من سهیم بوده ای،
مرا با خنجری برهنه زخمی کنی
و با ملایمت به من بگویی نباید از من خون جاری شود
ولی باید کیش دیوانه وار تو را بپذیرم.
تو از خداوند سخن می گویی، ولی واپسین رشته را بریدی،
همچنان که تنها دری را که باز مانده بود
تا هنوز مسیر خداوند را به من نشان دهد، بستی.
اگر این خداوند است، این درد و محنت، این شرارت،
زودتر تغییر عقیده می دهم و شیطان را تجربه می کنم.
محبوبم، من پست فطرتانه نیندیشیدم،
من به قتلی صریح و منزه اندیشیدم،
تو سالم و در امان هستی، آن تمام شده، آن هوس وحشیانه،
ولی یکبار قبل از آنکه بازایستم به من بگو،
کلیسای تو کدام را به عنوان نقشی مهربانانه تر ارج می نهد،
کشتن جسمانی یا انهدام روحانی؟

۳ نظر: